من از این شبزدگی خسته ام

می بینی؟

زندانی غم تو شده ام!

ولحظه ها چنان برایم میگذرد که انگار عمریست که بی تو مانده ام!

تداوم درد من، درد بی تو بودنم؛ موسیقی تکراری نوازنده ی زمانه است! چه قدر آشنا و غریب است این احساس برایم

ای کاش میدانستم ازقبل که انتهای این رود خانه به کجا ختم خواهد شد

ای خدای من! تو میدانی چرا اینگونه میشود؟

میبینی چه طور دست و پا میزنم و بیشتر در عمق این سوال فرو میروم؟

چه میشود مرا که اینگونه غمت برآشفته ام میکند؟

تقدیرم را چه نوشته ای؟سوال

کاش بگویی که آن چیست که شاید با دانستنش بتوانم خویش را آرام سازم!ناراحت

همه ترسم از این است که مبادا دورشوم از تو

مبادا پاسخم بدهی و دیگر نشنوم...

بگو کجای این جاده تو ایستاده اینگران

آخ که چه زخمی زدی بر دلم! وانهادیم اینجا ! اکنون که در این شلوغی ها کم کم به تنهایی عادت میکنم...

به دنبال تو میگردم

درون آینه ها!

آخ که چه دلتنگ مانده ام! 

ای کاش زودتر طلوع کند این خورشید! من از این شبزدگی خسته ام

 ل.ع- تهران-خردادماه1391

/ 2 نظر / 10 بازدید
رضا

سلام... تا حالا 3 یا چهار بار اومدم و این مطلب و متنتونو خوندم...هر باز هم از اول...عذر می خوام اگه دیر نظر دادم... بی نهایت زیبا بود... خیلی ارامش دهنده بود وقتی خوندمش... به خصوص اغاز جمله میبینی؟ زندانی غم تو شده ام بعضی موقع ها ادم دوست داره گریه کنه...فقط به خاطر غمی که درونش از ...نمی دونم حتی شاید واژه ای برای گفتنش نباشه... از دور بودن از خدا و نزدیک بودن او به ما...از... به دنبال تو می گردم...درون اییه ها بی نهایت زیبا و پرمفهوم بود

زهرا

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور..... [لبخند][قلب][گل]