همین اطرافم ...پشت هیچستان

آدم هر چی هم منطقی باشه یه وقتایی یه بچه ای درونش بیدار میشه و شروع میکنه به  لجبازی... پا می کوبه و با تمام وجودش خواستشو طلب می کنه

آدم هرچه قدر هم قوی ...یه روزی ممکنه از خواب بیدار شه و حس کنه که هیچی رو به راه نیست ...با خودش بگه تا حالا ساختم ولی الان دیگه بریدم

آره همون آدمایی که مورد ستایش همه هستن اما خدا نیستن...که انسانن با همون شالوده ی احساسات؛ یه وقتایی ممکنه بخوان مث یه بچه بهونه گیری کنن و از آدم و عالم گله ...

همونایی که واسه درد و دل ها گوشن...یه جا میرسه که از بار این همه حرف کمرشون خم میشه...

آره ..اونام حق دارن بگن:

"دلم پره

خستم

بی حوصلم

دلتنگم

حوصله ندارم حالتونو بپرسم ...حال خودم بدتره"

خلاصه سرتون رو درد نیارم!

 

مث اینکه باید پاشم این بچه ی لجبازو آروم کنم...چند وقتی بد جوری یا میکوبه

فعلا پشت هیچستانم تا ببینم چه جوری میشه این بچه رو آروم کرد

 

نگرانم نشین :)

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکیب

سلام باید یاد بگیری با بچه ی لجباز دل چه جوری رفتار کرد خیلی مراقب باش ممکنه لجباز تر بشه هاااا

غریبه

درسته یه دل کوچیک داریم ولی به اندازه بزرگی دنیام میتونم برای دستانم سنگگ صبور باشم وقتی خدایم بزرگه من که دیگه غمی ندارم

غریبه

دوست عزیز شکیب زیبا گفتی خدا کنه که لجبازتر نشه که اونموقه دیگه.............

فری قالپاق!!

منو بگو میام اینجا یادم بره .... خب کشتید منو که... انقدر کودک درون کودک درون نکنید ،یاد آتش بس اوفتادم... لیلا اینو برای خود خودت نوشتم: تمام لغت نامه ها را گشتم و هیچ مترادف صحیحی برای دلتنگی نیافتم... کاش دهخدا میدانست ، دلتنگی معنا ندارد ، درد دارد...

سعیده

لیلا ولی من فک میکنم این بچه هه نیست که داره لجبازی میکنه...این تویی! هوم؟

فری قالپاق!!

لیلا باورت نمیشه دیشب خواب هیچستانو دیدم ، خیلی برام جالب بود ، ببین شبیه یه سری خونه های خرابه ی کاه گلی بود ، مثل مثلا تخته جمشید ، بعد خونه ی باغدار اینا رو که یادته؟؟؟ تو دیوارش پر از شیشه خورده های رنگی بود؟؟ اونجا هم همین جوری بود ، تمام دیوار هاش پر از شیشه خورده های رنگ و وا رنگ بود ، بعد،هواش گرم بود اما باد میومد ، هیچ آدمی هم اونجا نبود ، یه جاهاییش هم گل های زرد رنگ کوچولوی وحشی داشت از همونایی که کنار جاده ها در میاد ، بعد یه فانتزی هم داشت ، یه موتوری بود هی میومد رد میشد ، تو هم هی با آهنگ زدبازی میگفتی ، موتوری بد منو نگا میکنه ، موتوری بعدش منو صدا میکنه .... آخی یادش بخیر ، یاد شهریار اوفتادم چقدر خوش گذشت ، بعد آها اینو نگفتم ، سارا هم بود ، همش میگفت من گشنمه ، ماهم تو اون بیابون داشتیم دنبال یه آهویی ، گوزن کوهی چیزی شکار کنیم بدیم این بخوره ، دست از سرمون برداره ، خلاصه دیگه اردیبهشت هم داره تموم میشه ، بیا بیرون که من شمع ها رو بدون تو فوت نمیکنم هاااا[گل]

فری قالپاق!!

نه بابا منظورم این نبود که ، منظورم اون حال و هوای خاص تخته جمشیده ، تاحالا فصلی غیر از فصل های گردشگری رفتی اونجا؟؟؟ انگار یه روح عجیبی داره ، یه سکوت خاص ، منظورم اون بود وگرنه قصد توهین به جمشید جان رو نداشتیم... حالا جدی جدی خونه ی باغدار اینا رو یادت نیست؟؟ تو که بزرگتر از منی باید بهتر یادت باشه؟؟ خونه ی بقلیه عزیز اینا دیگه ، به قولی محل استقرار کاپیتان هوک[خنده] ولی راست میگی ها تو خوابم جای خیلیها خالی بود ، در هر صورت هیچستانه دیگه ، امکانات مخدوده ، منم میخوام یه مدت بیام اونجا ، راستش خیییلی خسته ام ، اگه اونجا وایرلس و فیس بوک داشته باشه که همین فردا اونجام حالا اینا رو ولش کن ... خودت چطوری ، دلم برات تنگیده جیگررررر[گل]

mecanic::

سلام به شما .. همچنین سلام به اون کوچولو[لبخند] طبیعیه. همه همین ریختی میشن..ولی خب بعضیا همه چی رو به زبون میارن .. که کلا خالی بشن..ولی خب اینجوری خوب نیست چون اون بچه لو س میشه و دگ سخت میشه جلوشو گرفت. ولی نبایدم اونقدر ولش کرد. اونقدر که لیاقت داره یکم بیشتر تحویلش بگیر[لبخند] موفق تر باشید [لبخند][گل][لبخند]

اسماعیل

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران تا از دلم بشویی غمهای روزگاران ... اللهم عجل لولیک الفرج