شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

زیارتگه رندان

برسر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود  

 

 


 
درباره :چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست/سرم به دنیی عقبی فرو نمیآید/ تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست/در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.... ......................................... .................................................................. وبلاگ شماره 1 زیارتگه رندان ziaratgaherendan.persianblog.ir .................................................................. وبلاگ شماره 2 عکس های من لحظه های من http://ziaratgaherendan- myphotos.persianblog.ir/ ....................................................... ........... . کپی برداری از تمامی مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است .............................................................. پنهان شده ام! پشت شکلکی که میخندد :) .....................................................
پروفایل مدیر : لیلا ع

 

:: استخاره
:: جهنم افکار
:: بایگانی زندگی در متن
:: پر مرغان سعادت آبیست
:: شب های بی باران( بهار)
:: درجستوجوی معنی
:: تنها نوشته های یک دختر شاد
:: بخرش
:: جرعه ای شعر
:: آهی!گاهی
:: پاییز بارانی
:: تو را من چشم در راهم
:: بهاره رهنما
:: la mia vita
:: مکتب خونه
:: خانوم صفر و آقای یک
:: jasqwas
:: یک فنجان چای ( بهزاد منفرد)
:: وبلاگ تخصصی مهندس عمران
:: سعید فریادرس
:: دلکده ی دانشجویی
:: آری آغاز دوست داشتن است
:: چشم تو چشمه ی شرق
:: پرتال دز بیست
:: انجمن علمی مهندسی مکانیک
:: دنیای این روز های من
:: آموزشکده
:: Mechanic soft
:: پیانو( نیوشا جان)
:: زندگی امید موفقیت
:: GOD be with u dear
:: نقطه چین
:: شهر گرافیک
:: شبیه سازی, تحلیل و بهینه سازی مسائل دینامیکی
:: 'گالری
:: تک دختر
:: یک فنحان حرف دل
:: دوچشم پا برهنه
:: فـــــانـــ♥ــــوس
:: کتابنامه ی الکترونیک
:: میز آبی ( مریم عبدی)
:: دلداده
:: نا گفتنی های گفتنی
:: سکوت باران( مژگان صحرا گرد)
:: میچرخیم تا ببینیم
:: انجمن مهندسی خودرو
:: calientes es tu amor
:: اندیشه فولادوند
:: رمان
:: پندار شاد
:: شک های شبانه
:: پارس کلوپ
:: دیدگاه های یک مسافر ( طبیعت غریب)
:: جنس دوم( رنج زن)
:: چاوشی نیوز
:: گفتنی هایی که باید گفت

 

 

 



 
 


 

دوست دارم از تو بخونم

 

 

 تقریبا مدت طولانیی شد که چیزی ننوشتم آخه نوشتن ذهن آروم میخواست و  بی دغدغه...اما چیزی از دغدغه ها کم نشد و بازم همدمم دکمه های کیبورد شدند!!

دلم بدجوری هوای بارون کرده!!!

یه بارون شدید که همه ی کدورت ها رو با خودش بشوره زنگار ها رو از بین ببره و چشم خیابونا رو تر کنه!

گاهی خندم میگیره از لجباز بودنم

میگم بزار زندگی هر چی میخواد پیله کنه ...

اشکال نداره من بازم راه خودم رو میرم

با خودم فکر میکنم وقتی از چیزی که درست میدونم عمل نکنم انگاری دارم تمام احساس و باور هامو میکشم!

 جدیدا پر از یه حس خاصم و شدیدا منتظر اتفاقات خوب با اینکه همه چی ظاهر نا امید کنندشو به رخم میکشه!

اما  

آره به قول شاعر یه روز خوب میاد!

انگار الاناس که برسه و من پر از دلهره ی رسیدنشم

انگار اینروزا همه چی برام داره رنگ تازه ای میگیره

 

پیوست:

1.

داشتم فون بوکم ( فارسی را پاس بداریم همون دفترتلفنم) رو مرور میکردم  یه سری شماره بود که خیلی وقت بود ازشون بی خبر بودم و عوض شدن خطم بهانه ی خوبی بود برای دوباره با خبر شدن ازشون :دی

2.

دیدن یه دوست خوب همیشه میتونه لبخند به لب آدم بشونه . امیدوارم شما هم مثل من از این دوستای خوب داشته باشید که واقعا یکی از بهترین های زندگی همینان

3.

هیچ وقت نترسیدم از اینکه غیر متعارف به نظر برسم و همیشه یکی از بزرگترین انتقاداتم به اطرافیانم این بوده که چرا خودتونو میزارین  معرض نگاه و قضاوت دیگران! بزار دوست تو هرچی میخواد راجع به تو فکر کنه ! این فکر اونه! خوب و بدش پای خودشه

 و در آخر هم 

 هیچ وقت واسه رد و قبول هیچ کس راهتون رو تغییر ندین ! این جماعت هر لحظه شما رو یه جور میخواهند.

 

 دوست دارم از تو بخونم وقتی آسمون سیاهه

 بقیه "خوابن"؟ که خوابن! مگه " بیداری"   گناهه؟؟

 

این یه بیت دنیاییه واسه خودش! یه دنیا حرف توشه 




کلمات کلیدی :روزانه، دلنوشته، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
سلام

صبح ها که میرم بخوابم( عاخه من جغدم صبحا میخوابمساکت  ، کلا یکی از فانتزیام اینه که قبل از  صبح بخوابم ناراحت)

آره داشتم میگفتم صبحا که میرم بخوابم آروم چشمام رو روی هم میزارم و منتظر میشم..منتظر شنیدن اون صدا! صدای خش خش جاروی رو آسفالت سرد اون ساعت خیابون!

گوشامو تیز میکنم که کم کم صدای قدم های آهستش رو میشنوم ...آروم آروم! بعد جاروشو رو زمین میزاره و  چقدر این صدا برام دلنشینه...

راستی تابستونه اما انگار دمدمای اینه که پاییز از راه برسه .. وفتی جاروش برگا رو با خودشون این ور و اون ور میبرند اینو میفهمم، انگار عطر پاییز داره یواش یواش از راه میرسه و فرصت گرم تابستون ذره ذره رخت هاشو جمع میکنه

 

 

 

 

دیگه همه خوابن! ختی چشمای من!  فقط گوشامه که داره میشنوه که چه قدر آهسته حرکت میکنه

که اون ساعت که هیچکی تو خیابون نیست باز هم  سعی میکنه همه جا رو جارو کنه حتی زیر پل ها  به جای اینکه سعی کنه برگ هارو با جاروش زیر پل مخفی کنه

آهسته دور میشه.. چون از سر و ته کارش نمیزنه

چون یه قهرمانه

زنده باشی قهرمان

پیوست:

1.فدای اون کسی که میگفت "حرف" دلتو بزن. اگه الان حرفتو بزنی اسمش حرفه  نزندی میشه" درد " دل!

 

2.این هفته چندتا دوست خانوادگی قدیمی رو ملاقات کردم ...جاتون خالی ..کلی خاطره زنده شد:) چه دوستایی.. چه چهره های آشنا و دوستداشتنیی :)‌:)

یکیشون که بلاد کفر سکونت داشتن از دیدن  آثار این فرهنگ غنی ایرانی در کوچه و خیابون متعجب شده بودن و منم فقط سرم پایین بود و قورت دادم " ایران " یعنی سرزمین مردمان نجیب! 

ای کاش چیزی از فرهنگمون به نسل های بعد آموزش میدادیم نه عرفی که معلوم نیست از کی و چه جوری بینمون شکل گرفته و داره خصلت های خوبمون رو کمرنگ کمرنگ تر میکنه

این ره که ما میرویم به نا کجا آباد است نه" ایران" 

 

3. اگه حرفی پشتم زدی مطمئن باش به گوشم رسیده

جواب ابلهان هم...

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
تا چند بلدین بشمارین؟

 

تنده! تنده تنده این زندگی اما یکمی که گس تردید قاطیش کنی میبینی همچین آش دهن سوزی هم نیست! این که میگم دهن سوز نیست منظورم اینه که ندو به دنبالش به هر قیمتی... وقت بدو بدو هات  واسه زندگی  یادت نره زندگی کنی!

سانس بدو بدو های زندگی منم خیلی وقته شروع شده و دور های نفس گیر اون چند وقتی

همه چیز و از اول دروه میکنم ..قوانین اهداف باور ها ! دوباره همی چیزو سر جاش میشونم تو تب  روزهای تابستون

شب ها هم گاهی کنار پنجره چایمو هم میزنم دنبال ستارم مییون بزم خدا میگردم!یه قلپ چایی و گشت و گذار میون میلیار ها مجهول تو ذهنم...ی قلوپ چایو هم زدن گذشته...یه قلوب چایی و مهربونی چهرهایی آشنا... یه قلوب چای همینجا زیز سایه ی خدام.

آخر هم خدایا شکرت

سلامتی دلم که کسی منتظرش نیست و خیالشم نیست

پیوست:

میگه : میشه سه ممیز چهار آندسیلیون

من : o

 بعد برگشته میپرسه تا چند بلدین بشمارین؟

من:  :| 

تو دلم میگم فک کنم تا ده دیگه بلد باشم 

نه نه نه بزا برم زیر میز بشمارم ببینم بلدم یا نه :| :|نیشخند

 تا حالا فک میکردم شمردن بلدم 

 

 

راستی خواستید به اینم سر بزنید:

      وبلاگ شماره ی 2 »  calientes es tu amor




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
چنتا واکنشی هستی؟ 1

 

تو ذهن ما آدما دوتا حلقه وجود داره، دوتا حلقه که همیشه با هم در تضادن...انگار با هم دشمنن وقتی یکی از این حقه ها بزرگ بشه اون یکی کم میاره و میره گوشه ی عزلت..

                 این دوتا حلقه یکیشون "حلقه ی نگرانیه "و اون یکی هم "حلقه ی نفوذ"

 

نمیتونی نداشته باشیشون! اما میتونی به یکیشون قدرت ببخشی و به طبع اون یکی رو با این کارت ضعیف کنی

میدونی که رو هرچی که بیشتر zoom کنی بزرگتر میشهچشمک

 

مثلا کسی کارشو بلد نیست، کسی که زود عصبانی میشه  

            کسی که تو بحثایی که بش مربوط نمیشه دخالت میکنه،

                                                                  کسی که "نگرانه"

  به طبع کسیه که بیش از حد روی حلقه ی نگرانیش تمرکز داشته.اینا آدمهای"واکنشی "هستن 

در مقابل یه آدمایی  که دیدیم با وجود شرایط نابه سامانی که توی زندگی داشتن به مراتبی نسبتا بالایی تو زندگیشون دست پیدا کردن..

 اونا به جای اینکه نگاهشون روی نگرانیهاشون معطوف بشه تمام توجهشون به

حلقه ی نفوذشونه

پس خوب نقاط قوتشون رو میشناسن و به همین دلیل بهتر هم میتونن از اونا استفاده کنند.از طرفی هم هر چی که حس کنند باید تو حلقه ی نفودشون باشه رو تلاش میکنن تا بدست بیارن پس ذره دره از خرتو پرت هایی که تو حلقه ی نگرانیشون هست هم کم میشه. به این آدمها میگن "عامل"

 

 خب حالا چندتا واکنشی هستی؟ چنتا عامل؟

 

 

پانوشت:

 

1. از این به بعد یه سری مطالب تحت این عنوان داریم... نظر بدید ممنون میشم

 

2. دوستان اگر مطلب خاصی داشتن ( حتی شعر یا متن) با هر موضوع، میتونن به صورت خصوصی کامنت بزارن و یا در صورت طولانی بودن ایمیل کنند که پس از بررسی  با اسمشون در وبلاگ قرار بگیره.

 

3.خب! بریم سر اصل مطلب  ....       تولد فری قالپاق عزیزه

از همین تریبون بش تبریک میگم و بهترین ها رو براش میخوام و بابت تمام دوستانه هاش ازش ممنونمقلب

 

4. 

«حدیث از مطرب و می گو و رازِ دَهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت " این معمّا " را»


5.خیلی طولانی شد :(




کلمات کلیدی :چنتا واکنشی هستی، روزانه، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
همین اطرافم ...پشت هیچستان

آدم هر چی هم منطقی باشه یه وقتایی یه بچه ای درونش بیدار میشه و شروع میکنه به  لجبازی... پا می کوبه و با تمام وجودش خواستشو طلب می کنه

آدم هرچه قدر هم قوی ...یه روزی ممکنه از خواب بیدار شه و حس کنه که هیچی رو به راه نیست ...با خودش بگه تا حالا ساختم ولی الان دیگه بریدم

آره همون آدمایی که مورد ستایش همه هستن اما خدا نیستن...که انسانن با همون شالوده ی احساسات؛ یه وقتایی ممکنه بخوان مث یه بچه بهونه گیری کنن و از آدم و عالم گله ...

همونایی که واسه درد و دل ها گوشن...یه جا میرسه که از بار این همه حرف کمرشون خم میشه...

آره ..اونام حق دارن بگن:

"دلم پره

خستم

بی حوصلم

دلتنگم

حوصله ندارم حالتونو بپرسم ...حال خودم بدتره"

خلاصه سرتون رو درد نیارم!

 

مث اینکه باید پاشم این بچه ی لجبازو آروم کنم...چند وقتی بد جوری یا میکوبه

فعلا پشت هیچستانم تا ببینم چه جوری میشه این بچه رو آروم کرد

 

نگرانم نشین :)




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
ترمودینامیک و مفهوم یک واژه!

 

خوب امروز بلاخره قسمت و شد و خدا خواست که ما همت کنیم  بریم انقلاب این کتاب ترمو دینامیک و یه کتاب دیگرو بخریم... و بعد از اون هم سری به چنتا دوست قدیمی بزنیم که از پاییز پارسال تا حالا ندیده بودمشون

 دیدن دوستان قدیمی واسه آدم همیشه یه آرامش خاصی رو در بر داره.... خصوصا اون افراد که دیدنشون من رو یاد یه دوران خاص و مهم زندگیم و حال و هوای اون میندازه...دوران پر استرسی که شیرین لحظه به لحظه شو خیلی دیر متوجه شدم و اون دورانی بود که واسه کنکور درس میخوندم.

 امروز خوشبختانه یه همراه هم داشتم.. یکی از بهترین دوستام که خیلی زحمت کشید و تا آموزشگاه باهام اومد... بعد هم مرا تا یه جاهایی همراهی کرد که واقعا بابت دوستانه هاش ازش ممنونم.. آدمی که از روز اولی که سر کلاس ریاضی یک دیدمش فهمیدم میتونه دوست خیلی خوبی برام باشه...

 

گفتم " دوست" !  یه واژه ی خیلی آشنا و عمیق که پشت این چهارتا حرفش کلی حرف داره واسه گفتن و من اون رو یکی از ارزشمندترین های زندگی میدونم

 

خدا نگه دار تک تکشون باشه قلبلبخند

 

پیوست:

عید امسال واقعا یه عید رویایی بود واسم و به اندازه ی تمام کودکیام ازش لذت بردم... فک کنم از این به بعد دنیا جور دیگه ای قراره منو ببینه

 

از انقلاب برگشتم خونه دیدم انگوشتام ورم کرده...نمیدونم چرا این کتابا انقد سنگینن آخه!!ناراحت

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
همین...

 

 

باید که زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست آنگونه که لغت به لغت از یادش میبرند

 

 




کلمات کلیدی :یادم باشد، دو کلمه حرف، شعر، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
مقدس ترین تاریخ دنیا :)

 

  بعضی روزا خوب شروع نمیشن

  مثلا صبش از دنده ی چپ بلند میشی و کلی بد بیار

          که باعث شه اون ساعتی میخوای نرسی دانشگاه...

                اما همون روزا میتونن به یه روز خوب برات تبدیل شن!

  همین کافیه که وقتی دوستت رو تو مترو میبینی یه لبخند بشینه رو لباش

و تو بتونی برای چند لحظه حس کنی زندگی میتونه به سادگی همین یه لبخند باشه

و درست به همین سادگی میگذره :) 

یه روز میتونه  همکلامی با دوستی رو در بر داشته باشه

که به خاطر جا موندن ازاتوبوس دانشگاه باهم دونفری هم سفر شدید

و شنیدن حرفایی که شاید هیچ وقت واسش به اندازه ی کافی وقت نذاشته بودی...

             

                     روز های زندگی میتونه یه عکس یادگاری باشه...

 شاید اون لحظه ازش لذت نبری اما بعد ها شیرینی خواصی رو برات تدایی میکنه.

 

  و این روزها میتونن ارزشمند باشند وقتی همت و تلاش یه نفر واست تحسین برانگیز باشه و بتونه دیدت رو تغییر بده.

 

 و از همه مهم تر اگر این روزا روزی مث امروز باشه و تولد برادرت

  و این روز برای  من تا همیشه بهترین و مقدس ترین تاریخ دنیا خواهند ماند :)

 

 

 

 پیوست

1. سارا جون 3>عزیزم تولد تو رو هم بهت تبریک میگم ایشالا که سالهای پر باری رو در

زندگیت پیش رو داشته باشی

2. وای خیلی بده تولد دادشت باشه و تو از زور خستگی به زور چشماتو باز نگه داشته باشی !

3. خدایا دوست دارم جلوم بشینی و یک دل سیر نگاهت کنم 

 




کلمات کلیدی :روزانه، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
some times! I wish

 

 

 گاهی وقتا لازمه چند لحظه توقف کنی

برگردی یه نگاه با اطرافت بندازی ببینی کجا وایسادی

یه وقتایی تو زندگی باید جلو آینه وایسی و از خودت بپرسی 

من دارم چه غلطی میکنم؟

 

 

 پیوست:

   1.

      خیلی از ملودی ها واسه همیشه تو یادت میمونه

   2.

Manchmal wünschte ich du würdest mich in den Arm nehmen & sagen: 'Ich liebe dich!'

 

  




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه، یادم باشد
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
فونداسیون

 

  صبح امروز با یه خاطره ی مبهم از چند وقت پیش بیدار شدم...لبخندام به وضوح یادمه ...انگاری حک شدن مث یه عکس یادگاری تو ذهنم...

 چه خاطره ی شیرینی...

 چه آدمهایی که روزی مهم بودن و الان دیگه نیستند!

 نگاهت ب آسمونه...دونه دونه آجرا رو میچینی میری بالا! رو فونداسیون که کجه!.. بعد  میشینی شاهکار عمر و جون و زندگیتو میبینی و فرو میرزه همش رو سرت..!

 و آدمایی که چه زود درساشونو فراموش میکنن!

 بی هوا نقاباشونو بر میدارن و یادشون میره چشمایی همیشه ناظرند!

 و اگه خودت نخوای میتونی پنجاه سال زیر آوار بمونی و یا میتونی ببینی چیزی که تو دستاته  خیلی بیشتر از چیزیه که از دست دادی

 نمیدونم شاگرد خوبی بودم یا نه اما همه چیز همونطور شد که استادم میگفت...

اما حالا دیگه طوفان و رد شدم

شروع فصل دو!

 

 

پ.ن

1. { ما خلقنا السماء و الارض و ما بینها لعبین}

ما آسمان ها و زمین و آنچه بین آسمان و زمین است را به بازیچه نیافریدیم

آیه ی 16 سورهی انبیاء

2.

یادمه استادم میگفت: هیچکی نمیتونه به تو کمک کنه و هیچکی هم نمیتونه جلوی تو رو بگیره... چون چیز دیگه میخوای... 

بهترینا رو برات میخوام استاد

 

3.

طره شاهد دنیی همه بند است و فریب     
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع

 

4.

 خوشم میاد خدا خوب درو تخته رو با هم جور کرده...




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
اندر احوالات این روزها...

 

نشستم دارم ذره ذره این معادلاتو میخونم میرم جلو در حالی که میدونم امیدی هم بهم نیست! ذهنم خیلی درگیره با ذهن درگیرم نمیشه تمرکز کرد. 

اتاقمو تازه مرتب کردم ... فقط یه مشت کتاب از کتابخونه آوردم بیرون با چنتا از جزوه های قدیمی بابام ریختم رو میز که به این امید که شاید یه نگاهی هم به اینا بندازم که باز هم امیدی نیس بم! دو رنگم مارکر کنار دستمه که فقط نگاشون میکنم و فقط این مداد و خودکار آبیمه که ازشون واقعا استفاده میکنم...البته بعد از دورانی که نشستم و راجع به حرفای یکی از استادام در این باره فکر کردمو دیدم راست میگه که یه رنگ خودکار نوشتن ویژگی بارز خیلی از آدماییه که به هدف اهمیت میدن و درگیر حاشیه نمیشن، این عادت کم کم در من شکل گرفت!

یه کم با کتاب کلنجار میرم یکم با خودم و افکارم و هنوز نتونستم از پس این افکار بی سرته بر بیام... تو سرم یه عالمه حرف رژه میره... واسه چند تانیه انگار زمان وایمیسته و بعد دوباره باسرعت بیشتری رد میشن ثانیه ها...لا به لای درددلای دوستم وزنگ های تلفن و برگای تقویم میگردم و همه چیزو مرور میکنم اما دریغ از دو کلمه حرف حساب که بشه بش دل بست  و و باز یه حس مبهمی که  میگه دارم لا به لای این همه حرف گم میشم که بیشتر شبیه یه دلهرست تا یه احساس!

الان فقط و فقط دلم یه لیوان قهوه یا یه لیوان چای خیلی غلیظ میخواد و یه جای آروم و ساکت که بشینم و یه کمی حقیقت از لابه لای این ثانیه ها بکشم بیرون که بفهمم کیم و چیم و واسه چی پامو گذاشتم تو این دنیا...!!!

.

.

جوهر خودکارم هم داره ته میکشه...

 




کلمات کلیدی :روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
صبرت که تمام میشود نرو

یه وقتایی تو زندگیت هست از عالم و آدم سیر میشی

بی حوصله و بی تفاوت ساکت ی گوشه میشینی. هیچکی هم نمیپرسه چته؟!  چون تو دیگه خوب یاد گرفتی از احوالاتت خیلی چیزی بروز ندی و دیگران رو تو دردات شریک نکنی.  که یه وخت خراشیده نشه روحشون از حرفات و نرن بعد یه گوشه کز کنن و با بغضشون کلنجار برن.

آره همون وختا که فک میکنی داری میمیری و وای که از دست رفتی و هیچکیم نفهمید!!ناراحت

اونموقه ها که میخوای بری و به هر دری میزنی که عوض شه روزات اما نمیشه و shair میکنی i wanna go تو یاهو مسنجرت و دوستای صمیمیت هی میپرسن  کجا؟  و نمیدونن تو از این دوره ای که توش گیر افتادی خسته ای و از این درجا زدن ها بیزار!! و میخوای جم کنی کوله بارتو پاشی بری از وسط این همه شلوغ پلوغی یه جایی اونطرف افکارت دراز بکشی و آروم واسه خودت سوت بزنی.

همون وختا که فک میکنی چیزی واسه از دست دادن نمونده و ناامیدی کور کور کورت کرده. سخته روزات! انگاری تمومی نداره وسعت پریشونی ثانیه هات و تو شاکیی از عالم و آدم که چرا داری با دست خالی مقابل دنیا میجنگی! که چرا کسی واسه ی یک بار هم که شده خودشو جا من نمیزاره!

اون موقه ها!

وایسا! ...همین!

اونموقه ها  نقاط عطف زندگیتن ! بمون و چشماتو رو خیلی چیزا باز کن... درساتو خوب به ذهنت بسپار...

اون روزا که میگذره باید کوله بار این روزاتو برداری و راه بیوفتی سمت زندگی... پس حواست باشه یه وخت به اشتباه راهتو کج نکنی به حساب میونبر بزنی تو جاده خاکی و جا بمونی از بقیه ی زندگیت که تو این جاده ها آدم نمیتونه زباد پاش رو رو پدال گاز فشار بده که پنچر میشه لاستیک ماشین پیشرفتت.

پ ن:

1 یه وختاییم هست با خودت میگی این دختره چه قد حرف میزنه بعد تو پ ن هاش مینویسه که سکوتم رو باور نکن!!!! توصیم اینه که این مواقع دنبال یه دو کیلو دید عمیق و نیم کیلو هم چشم بصیرت باشید لازمتون میشهزبان

 2. تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی     گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش...

 3. من یک سوفیست نیستم!

 4. خدایا دنیا دنیا ممنونقلب




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
نیاز یا خواست!؟

 

 نیاز چیزیست که آن را برای بودن و گذران خویش میخواهیم اما یک خواسته یا میل چیزیست که امیدواریم مارا خوشحال کند ( گرچه اغلب هم نمیکند) این مثل آن است که بگوییم من یکآب نبات چوبی میخواهم یا من به اکسیژن احتیاج دارم!

 

خیلی از افراد موفق ولی غمگین به این نتیجه رسیده اند که چیزی را که به دنبال آن بوده اند، به دست آورده اند، اما این موضوع آنها را خوشحال نکرده...

 

همواره در زندگیمون به دنبال خواست هایی هستیم که امیدواریم ما را راضی کنه در حالی که  اصلا به اونا نیازی نداریم، در واقع به دنبال چیزی هستیم که شاید هرگز تاثیری بر شادی و حس کامیابیمان نداشته باشه...

 

چند روز پیش تو مترو با یکی از دوستام در باره ارزش گذاریمون روی مسائل مختلف

صحبت میکردیم... این که این ارزش گذاری ها چه قدر عجیبن... معمولا خواستار چیزی

هستیم که فکر میکنیم دیگران رو ازمون راضی میکنه

 

اسم اون خواست رو میزاریم عرف...ارزش... میشه واسمون یه مهم که اگه نرسیم بهش همه‌ی زندگیمون به هدر میره... در حالی که اگر خوب فکر کنیم میبینیم اصلا نیازی در بدست آوردنش نیست

 

این خواست ها بر اساس خواست دیگران شکل میگیرند ...بر اساس محبوبیت دوستیمون شکل میگیرن اما به قول دوستم: "هیچ وقت نمیتونیم همه رو راضی نگه داریم خواه یا ناخواه ...

                  پس این تلاش هم تلاش  عبث و بیهوده ایه!"

 

خدا کنه تو مسیر زندگیمون هیچ وقت اسیر این تلاش بیهوده نشیم چون عمرآدم بر نمیگرده!

امروز فقط یک بار برای من اتفاق میفته اگه بشه دیروز دیگه هیچ وقت دستم بهش نمیرسه...

 

امیدوارم قدر لحظه هامون رو بدونیم

   التماس دعا




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، روزانه، حواسمون هست؟!
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
امن وامانه

نمیدونم چمه!؟متفکر

انگار واژه ای واسه وصف حال و هوای این روزای من نیست!!

چند روزیه تصمیمات جدیدی به لیستم اضافه کردم.لبخند

اما خیلی از موارد هنوز برام حل نشده باقی موندن...با  عالم مجهول توی ذهنم!ناراحت

نمیدونم چرا اما حس میکنم وقت زیادی ندارم... واسه بودن...

خوشبختانه اوضاع این روز های من امن وامانه...نمیدونم شاید این یه آرامش قبل از طوفان

باشه!سوال

پانوشت:

 یادمه یکی از استادام یه داستانی تعریف میکرد در مورد یه عده  که محل زندگیشون جایی بود که هر آن امکان سیل اومدن وجود داشت... به همین خاطر اونجا بزرگتر های خانواده همیشه به کوچکتر ها هشدار میدادن که خودشون رو واسه این خطر احتمالی اماده کنند....

« یادم باشه به زودی سیل میاد واز اون موقع دیگه دیره که بخوایم شنا یاد بگیریم.»





کلمات کلیدی :روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
تلخ_تلخ_تلخ_تلخ!

داشتم فکر میکردم تو زندگیم تا حالا واسه خیلیا نقش سنگ صبور رو بازی کردم...

پای درد و دل خیلی از دوستام  نشستم...

اکثر دوستای صمیمیم وقتی ناراحتن بهم زنگ میزنن و من با تمام وجود سعی میکنم

مشکلشون رو حل کنم (اگر حل شدنی باشه) ... گاهی دلداریشون میدم و گاهی صورت مسئله رو براشون باز می کنم

خلاصه هر کاری میکنم که اونا از اون وضعیت در آن...اما

اما وای به روزی که خودم ناراحت باشم!....مگه حال خوش واسه کسی میزارم!

دقیقا میشم مصداق بارز این سخن دوستم" تلخ_ تلخ_ تلخ_ تلخ! ... با یه من عسلم نمیشه خوردت" و حسابی حال همه رو میگیرم....

یکی نیست بگه نه به دلداریت ..نه به...

خلاصه روزی که از دنده ی چپ بیدار شم دیگه اون آدم سابق نیستم... میشم یه آدم عبوس.... حالا هی دلداریم میدن...نه  فایده نداره که نداره!

اینایی که گفتم نه داستان بود نه تحلیل شخصیت! یه انتقاده که تو طول عمرم به عنوان یه نکته منفی  از این و اون زیاد شنیدمش...!

نکته ای که برای تمام آدم های اطرافم به عنوان یک موضوع نا خوشایند مطرح میشه....

اما برای من شاید اینطور نبوده باشه!

 

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش





کلمات کلیدی :روزانه، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
امشب

امشب خیلی شب مهمیه واسمزبان

امشب رو با تمام وجود دوست دارمقلب

امشب تاصبح بیدارم! چون دیگه میخوام به خواسته ی دلم برسم!

چون از کسی که رنگ و بوی آشنات رو باهاش دیدم شنیدم چه قدر امشب آسمون به زمین نزدیکه!

اونقدر نزدیک که میشه دست دراز کردو یه ستاره چید!مژه

نمیدونم چرا قلمم که به اسمت میرسه می ایسته... امشب به هردری میزنم که ازت بگم نمیشه که نمیشه!

اما خوب چه میشه کرد....

یادم نیست کی پناه اشکام شدی! کی بهانم شدی!!!متفکر

بهانه !وسیله! هدیه! هر کدام هستی باش! فقط باش!! .. برای من غریق چه تفاوتی داره؟

تخته پاره ای بر موج یا قایقی مجلل.... باش! شاید این بار دست از آب بیرون بیارم! باش تا چنگ در گریبان نا امیدی نندازم...

کجایی؟ کجای این دنیای خاکی که با این همه انتظار باز فرسخ ها فاصلمون تمومی نداره؟

کجام من؟ مگه چه قدر دورم ازت که دل اومدن نداری؟سوال

کجایی که دیگه واژه ها طاقتی برای تکرار شبانه ی من ندارن!.. از دست میرن و رنگ میبازن روی این کاغذای خسته...

میترسم.. مبادا این چشای نا آروم خواب ندیدم خسته بشن!!!نگران

چشمای من بیدار بمون! اون اونقدر بزرگه که تو خواب من جا نمیشه...

 

 14 تیر ماه 1391- نیمه شعبان المبارک سال1433

 

ای دل آغشته به خون، چند بود  شور و جنون

پخته شد انگور کنون، غوره میفشار بیا

ای دل آواره بیا! ای جگر پاره بیا

ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای شب آشفته برو وی غم نا گفته برو

ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا

 

مولوی





کلمات کلیدی :دلنوشته، شعر، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
امروز

 

امروز 27 خرداده و من خیلی دلتنگم! 

درست بیشتر از همیشه...

حالا دنیام خیلی تغییر کرده! دنیای این روزای من خیلی عجیبه!

تو زندگی ما آدما یه روزایی هست که هیچ وقت فکر نمیکنیم بهشون برسیم!

یه پله هایی هست که هیچ وقت فکر نمیکنیم روشون وایسیم اما ... با کمال تعجب روش

 می ایستیم... مدتها!!!...

بعضی روزا عجیبن برامون!! بعضی از احوال صبر ندارند!

درست مثل روزایی که دیر از خواب بیدار میشی! ... انگار هیچی سر جاش نیست! همه

وسایلت مفقود میشن... لاستیک ماشینت پنچر میشه ... از اتوبوس جا میمونی!!!

یه روزایی هست که انگار نمیدونی کجایی؟ زمین رو زیر پات احساس نمیکنی.... انگار میون

زمین و آسمون گیر کردی!!!

یه روزایی آشفتن! از صبح نمیدونی چته؟ چی میخوای؟ نمیدونی چی باید بگی؟

یه روزایی هست تو زندگی ما آدما که دوست نداریم باشن! اما هستن! و وجودشون لازمه

برای امتداد زندگی.... 

یه روزایی هست که سختی از در دیوار اتاقت بالا میرن! و تو انگار بی حوصله ترین آدم روی زمینی...

یه روزایی هست مثل امروز! 27 خرداد!

 ومن امروز انگار درست تو قلب برزخ ایستاده ام

پانوشت :  

.ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بار آید به سامان غم مخور

 

  




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
اعتقاد

 

    دیروز یکی از بهترین دوستام داشت پای تلفن برم از اعتقاداتش میگفت

وقتی خوب گوش کردم دیدم که چه منطق عمیقی پشت اعتقاداتشه

آخرای صحبتمون پرسید ازم که آیا اعتقاداتش قدیمیه؟

من مکث کردم! خشکم زد! اونقدر محو حرفای قشنگش شده بودم که نمیتونستم

درست معنای سوالشو درک کنم!

قدیمی!؟ یعنی چی که اعتقاد یک نفر قدیمیه؟ مگه این همه منطق میتونه قدیمی

باشه!؟

مگه اون آدمی که داره الان با من حرف میزنه میتونه حرف های قدیمی داشته باشه؟

جواب دادم نه!!! واسه چی؟ اعتقاداتته! و قابل احترامه.

امروز داشتم به این موضوع فک میکردم که فرق اون تو اعتقاداتش با بقیه ی افرادی که

حرفاشونو شنیده بودم ، دقت  و مسئولیت شناسیه! که شاید امروزه خیلی نتونیم پیداش کنیم.




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
مطالب پیشین
 


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ziaratgaherendan
Design By : wWw.Theme-Designer.Com