شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

زیارتگه رندان

برسر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود  

 

 


 
درباره :چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست/سرم به دنیی عقبی فرو نمیآید/ تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست/در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.... ......................................... .................................................................. وبلاگ شماره 1 زیارتگه رندان ziaratgaherendan.persianblog.ir .................................................................. وبلاگ شماره 2 عکس های من لحظه های من http://ziaratgaherendan- myphotos.persianblog.ir/ ....................................................... ........... . کپی برداری از تمامی مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است .............................................................. پنهان شده ام! پشت شکلکی که میخندد :) .....................................................
پروفایل مدیر : لیلا ع

 

:: استخاره
:: جهنم افکار
:: بایگانی زندگی در متن
:: پر مرغان سعادت آبیست
:: شب های بی باران( بهار)
:: درجستوجوی معنی
:: تنها نوشته های یک دختر شاد
:: بخرش
:: جرعه ای شعر
:: آهی!گاهی
:: پاییز بارانی
:: تو را من چشم در راهم
:: بهاره رهنما
:: la mia vita
:: مکتب خونه
:: خانوم صفر و آقای یک
:: jasqwas
:: یک فنجان چای ( بهزاد منفرد)
:: وبلاگ تخصصی مهندس عمران
:: سعید فریادرس
:: دلکده ی دانشجویی
:: آری آغاز دوست داشتن است
:: چشم تو چشمه ی شرق
:: پرتال دز بیست
:: انجمن علمی مهندسی مکانیک
:: دنیای این روز های من
:: آموزشکده
:: Mechanic soft
:: پیانو( نیوشا جان)
:: زندگی امید موفقیت
:: GOD be with u dear
:: نقطه چین
:: شهر گرافیک
:: شبیه سازی, تحلیل و بهینه سازی مسائل دینامیکی
:: 'گالری
:: تک دختر
:: یک فنحان حرف دل
:: دوچشم پا برهنه
:: فـــــانـــ♥ــــوس
:: کتابنامه ی الکترونیک
:: میز آبی ( مریم عبدی)
:: دلداده
:: نا گفتنی های گفتنی
:: سکوت باران( مژگان صحرا گرد)
:: میچرخیم تا ببینیم
:: انجمن مهندسی خودرو
:: calientes es tu amor
:: اندیشه فولادوند
:: رمان
:: پندار شاد
:: شک های شبانه
:: پارس کلوپ
:: دیدگاه های یک مسافر ( طبیعت غریب)
:: جنس دوم( رنج زن)
:: چاوشی نیوز
:: گفتنی هایی که باید گفت

 

 

 



 
 


 

فرهنگ

چه قدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود..

حتی نمیدونم مثل قدیما میتونم زود دست به کیبرد بشم و واژه ها روچفت هم کنم یا نه! تا که دلمو خالی کنم رو صفحه ی رو به روم 

دلم لک زده بود برای روزایی که اینجا مینوشتم، شاید این وبلاگ یه همراه همیشگی  برای من و برای ضربه های انگشتای من روی کیبرد لپتاب فکستنیم بشه

داشتم چند روز پیش به یکی از پست های این وبلاگ فکر میکردم. به زمانی که با خودم گفتم  خیلی سخته چیزی رو بین این مردم به صورت یک فرهنگ در آورد، و چه قدر خوبه که اگاهانه عرف و فرهنگ زندگیمونو انتخاب کنیم، اون زمان هرگز تصورش رو هم نمیکردم به این زودی قدمی بردارم که زندگیمو به این جمله درگیر کنه.

و البته الان که بهش نگاه میکنم دیگه به اون سختی که فکر میکردم نیست، الان دیگه فهمیدم سختی فقط تو ذهن ما ادمها معنا داره و نه بیرون از اون!

لیلاع. یکم اسفند 95

 

پ.ن

از این کانال دیدن کنید

https://t.me/moshavereye_pisc

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، فرهنگ سازی، دو کلمه حرف، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٥

نظرات ()

 
 
داستان تحول

 

میدونید کجای داستان تحول بده ؟

     درست همون جایی که حس میکنی تازه به دنیا اومدی...

چرا؟

      چون یه بچه بدون تجربه باید با مشکلاتی رو به رو بشه از اون به بعد که 24 25 سال تجربه لازم داره!




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٥

نظرات ()

 
 
دلم جوون بود...

بهار هم اومد

اما  بر خلاف همیشه که دلم خیلی فصل بهار رو دوست داشت  حالا دلم از همه چیز گرفته... مثل کسی که برای کشورش همه چیزشو تو جنگ از دست داده باشه و حالا ...

حال و هوای این روزای من فقط بارون رو از بهار به ارث برده و خیابونایی که اون بیرون سرتا پا خیسند و انگار منتظر قدم های کل مردم شهر ..

داشتن یه دنیای بی مخاطب همیشه سخت و زجر آوره  و من نمیدونم چرا باید این زجر مثل مدال افتخار به روی سینه ی من سنگینی کنه. تنهایی بدترین قسمت تمام این سختی هاست و تنهایی درجمع سخت ترین نوع تنهاییه!

 

با تمام این اوصاف هنوزم به این افتخار میکنم:

من قوی ترین فردی هستم که میشناسم !

 

# زندگی_پروژه_وزندگی

#بحران  #سردرگمی #نگرانی  #تنهایی

 




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٥

نظرات ()

 
 
زندگی را زیبا تر کن، بگذار فکرکنند نفهمیدی...

گاهی اوقات نمی دونی فرق بین اتفاق خوب و بد چیه؟ یه این حالت میگن سر درگمی!و شاید بتونیم اونو پسرعمو، اقوام نزدیک و یا شاید هم برادر کوچک‌تر "تردید" بدونیم.

اما گاهی تو بدترین حس دنیا میتونی یه چیزایی پیدا کنی که یهو همه چی رو خوب کنه و آدمای اطرافت رو به این فکر بندازه که: «آفرین تو دختر قویی هستی.»

درست مثل کارگاه نشریات دانشجویی تیتر9  امروز، توی دانشگاه تهران، انقلاب! جایی که همواره به خاطر کتاب‌های زیادی که در حال خرید و فروشه و جنب جوش مردم برای من پر از انرژی و احساس مثبته! و درست توی یه محل نوستالزیک با نیمکتای قدیمی و عذاب آور و پرده هایی تیره!  درست وسط کلاس گزارش نویسی دقیقا زمانی که حس می‌کنم چه قدر از نوشتن گزارش لذت می‌برم.

 توی زندگی ما آدما  وقتی که سر و کله ی یه احساس متفاوت پیدا میشه دیگه احساسات عذاب آور قدیمی رو رها میکنیم که برند و غل و زنجیر‌ی رو  که باهاشون بستیم، با کلی خوشحالی باز می‌کنیم تا از اسارتمون رها بشن و یا شاید ما از بار سنگین محافظت ازشون.

 آره امروز خیلی ساده به این موضوع پی برم که گزارشگری و گزارش نویسی یکی از حوزه های مورد تحصین و علاقه‌ی من در زندگیه که نمیدونم قراره چه جوری با سایر علایقم یک جا جمع شه و اینکه خدا دقیقا با گذاشتن این علایق کنار هم در یک انسان چه هدفی داشته. اما خب قرار نیست این ندونستن تا ابد ادامه داشته باشه :)

پ.ن:

یکی از اقوام در گروهی گذاشت:


 زندگی را زیبا تر کن،
گاهی باندیدن نشنیدن و نگفتن.
زندگی فقط مال مانیست،
به همه تعلق دارد،پس زندگی را
برای همه زیباترکنیم.
گاهی فقط باید لبخندبزنی و
رد شوی
بگذار فکر کنند نفهمیدی
:)




کلمات کلیدی :روزانه، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٤

نظرات ()

 
 
زندگی

 

 برایت راه رفتن در میان قبرها را آرزو می‌کنم!

چرا که هرگاه مرگ را شانه به شانه خود یافتی

زندگی کردن را خواهی آموخت.

لیلا ع

15/10/94




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، دلنوشته، یادم باشد
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳٩٤

نظرات ()

 
 
دنیای بی مخاطب
آذر سلام ...
لطفا کمی مهربانتر از آبان باش
پر از خبرهای خوب 
اتفاق های دوست داشتنی
دست های گرم
چشم های مهربان
.

چه قدر یهویی بعضی متنا عمیق به دل آدم میشینه! درست مثل همین چند جمله  که اخیرا شنیدم.

واقعا سلام آذر! می‌دونی ماه آبان برای من خیلی بد بود! اونقدر که خودمو بسته بندی کنم بذارم تو یه کارتن و درشون چسب بزنمو ...بزارم تو طبقه‌ی بالای گنجه! 

اونقدر که خشک شدن چشمام یادم بره ..

اونقدر که دیگه برام مهم نباشه چند ساعت بخوابم .. چه قدر کار کنم ...چی بخورم .. چی بپوشم

آذر گاهی دوست دارم تو یه لحظه بتونم صدای مغزمو ضبط کنم .. یا بتونم تمام چیزی که تو ذهن آشفتم میگذره رو با خودکار به کاغذ زنجیر کنم؛ بی شک اگر تو این زمینه تبهری داشتم الان بهترین نویسنده ی دنیا بودم !

شعر رو برای همیشه مینداختم دور، میشستمو یه عمر زندگی رو مینوشتم

آذر چند وقت پیش یکی تو تخت بیمارستان دلم جون داد! 

و من تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که تالحظه ی آخر منتظر برگشتنش باشم اما انگار کسی که برگشت من بودم !

من از عشق برگشتم!

من مثل کسیم که مریضی توی دستاش بعد از سه سال پرستاری جون داده و به همون اندازه، خستم !

آذرمیدونی؟ نیومده کارت سخت شده ! من چشم به معجزه بستم!  اما حتی نمیدونم چه معجزه ای!

 حالا نشستم و مینویسم واسه وبلاگی که مخاطب نداره ! حرف ها من همیشه حرفای بی مخاطبند..! 

برای من همه جاده ها پرند از آدم هایی که نیستند! همه ی جاکفشی ها پر از کفشای بی جفت..  تمام تنگ ها بی ماهی .. تمام گلدون ها بی خاک 

و تمام کت ها بارونی 




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ۱ آذر ۱۳٩٤

نظرات ()

 
 
نذر کرده ام...
نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد


یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است


یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم , که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود , رنگارنگ , از همه رنگ , بخر و ببر


یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم
تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان
و یادم بیاید که
هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و
هیچ آسیاب آرامی بی طوفان

مهدی اخوان ثالث



کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٤

نظرات ()

 
 
زیستن در پیله‌ی پروانه چیست ؟

در حال مرتب کردن کمد دیواری اتاقم که نیمی از وسایل داخلش مال دیگر اعضای خانواده است به چیزی برخوردم که یاد و خاطره ی کلی کودکانه را برایم زنده کرد.

رادیوضبط کودکی هایم دوباره پیدا کردم! تمام روزهای خوشم را در انباری کوچکی که در گوشه ی دنجی از خانه ی سابقمان بود با این رادیو و نوارهای قدیمی آهنگ های کودکانه و داستان سر می‌کردم .. در دنیای کوچکم برای خودم جشن می‌گرفتم و تمام همسالانم را به این جشن کوچکم دعوت میکردم و اینگونه تا مدتها خوشحال بودم!

چه قدر آن چهار دیورای کوچک برایم عزیز بود ! تمام اطرافم پر بود از نقاشی هایی که کشیده بودم . برایم شبیه یک مقر فرماندهی بود! یه دخمه ی امن برای کشیدن نقشه های شوم کودکانه ام که با آهنگهای این رادیو همراه می‌شد!

به خوبی عکس پروانه ی کوچکی که کشیده بودم را یادم هست .. برایم نماد تمام آرزوهایی بود که در آن سن و سال برایم محال به نظر می‌آمد. نمیدانم چرا در آن سن و سال هم پروانه برایم نمادی از امید بود که برای رسیدن به آن باید از سختی های زیادی عبور کنی...

راستی واقعا زیستن در پیله‌ی پروانه چیست ؟

 گذر عمر برای رسیدن به چه قیمتیست..؟!

 

 




کلمات کلیدی :روزمره، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٤

نظرات ()

 
 
بهارانی نمی‌بینم

چه قدر زود گذشت!

داشتم پست های سال قبل و میدیدم چه قدر کم تعداد بودند! انگار  بچه که بودیم  یه سال خیلی بیشتر بود... حرفای گفتنی توش بیشتر بود! ... انگار 365 روز واسه ی خودش عمری بود مثل عرض خیابونا یا مثل حیاط خونه های قدیمی که وقتی کوچیکتر بودیم برامون وسعت بیشتری داشت! .. انگار هر چه بزرگ شدیم اونا کوچیک و کوچیک تر شد!

مثل دنیامون...برامون تنگ شدند!

حالا روزا به سرعت برق و باد میگذرند و  365 که سهله  4 تا 365 روزم که بره و بیاد برامون قدر یه چشم به هم زدن میگذره! به قول اون نویسنده هه انگاری یکی از بزرگترین اشتباهات بشر این بوده که ساعتا رو گرد ساختن!

این عقربه میچرخه و میچرخه باز میاد سر جای اولش و تو فکر میکنی که دوباره همه چیز از نو شروع میشه! به همین خاطر همیشه فکر میکنی یه فرصت دوباره تا چرخش بعدی هست !!!!

  زندگی‌هامون پر میشه از تکرار ..تکرار ..تکرار و... ای کاش که واقعاَ همه‌ی ساعتا شنی بودند!! همونجوی با همون دونه های سفت و سخت که انگار واسه پایین اومدن  دارن با هم میجنگن!

 نمیدونم چی  توی این تکرارا  گم کردم ! شاید خودم  رو !

 این که من کیم ؟ جلوی آینه از خودم می‌پرسم و فعلاً سکوت و تیم تاک ساعت تنها جوابمه!!!

نمیدونم چی انتظارم رو میکشه اما هر چی که هست تو این روزا به شدت آمادم واسه روبه رو شدن باش!

چون اومدم که ببرم...! 

 

همین. 

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

 بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

  

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

 ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

  

چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت !

  که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

  

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

 که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

  

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد

 که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

فاضل نظری

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، شعر
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳

نظرات ()

 
 
پاییز یک کارگاه

تو حیاط کارگاه  آروم قدم میزدم....بیشتر از نیم ساعت فرصت داشتم تا خودم رو برسونم به کلاس جوشکاری 

کف خیابون روی زمین کلی برگ زرد که پاییزو به رخ میکشوند

آره پایییزه .... همون بهاریه که عاشق شده! اما حیف که زمزمه ی رفتنش رو باد داره به گوش میرسونه ... 

تو دلم میگم:

بسه دیگه .. انقدر شکایت نکنید

من میون این همه هیاهو

دارم بهترین روزهای زندگیمو سپری میکنم!  آره سپری میکنم!! 

تندتر از ثانیه شمار ساعت جا مونده رو میز اتاقم

دارم این روزا رو سپری میکنم!

 آره ساعت دستم نیست!

 دیرم هم نشده...عجله ای هم ندارم..!. هواخوبه..! انگاری منم خوبم...!

 

هر بار که غروب میشه

کرج ب اتمام میرسه و

نگاه خیره به چراغ های خیابان آغاز میشه

همان تکراری ها .... همان غم انگیز ترین حالت تهران !!
 
 نمی دونم چرا حرفهام که زیاد میشه
انگاری متنهام احساس آلوده ترند!



کلمات کلیدی :دلنوشته، روزمره
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
دوست دارم از تو بخونم

 

 

 تقریبا مدت طولانیی شد که چیزی ننوشتم آخه نوشتن ذهن آروم میخواست و  بی دغدغه...اما چیزی از دغدغه ها کم نشد و بازم همدمم دکمه های کیبورد شدند!!

دلم بدجوری هوای بارون کرده!!!

یه بارون شدید که همه ی کدورت ها رو با خودش بشوره زنگار ها رو از بین ببره و چشم خیابونا رو تر کنه!

گاهی خندم میگیره از لجباز بودنم

میگم بزار زندگی هر چی میخواد پیله کنه ...

اشکال نداره من بازم راه خودم رو میرم

با خودم فکر میکنم وقتی از چیزی که درست میدونم عمل نکنم انگاری دارم تمام احساس و باور هامو میکشم!

 جدیدا پر از یه حس خاصم و شدیدا منتظر اتفاقات خوب با اینکه همه چی ظاهر نا امید کنندشو به رخم میکشه!

اما  

آره به قول شاعر یه روز خوب میاد!

انگار الاناس که برسه و من پر از دلهره ی رسیدنشم

انگار اینروزا همه چی برام داره رنگ تازه ای میگیره

 

پیوست:

1.

داشتم فون بوکم ( فارسی را پاس بداریم همون دفترتلفنم) رو مرور میکردم  یه سری شماره بود که خیلی وقت بود ازشون بی خبر بودم و عوض شدن خطم بهانه ی خوبی بود برای دوباره با خبر شدن ازشون :دی

2.

دیدن یه دوست خوب همیشه میتونه لبخند به لب آدم بشونه . امیدوارم شما هم مثل من از این دوستای خوب داشته باشید که واقعا یکی از بهترین های زندگی همینان

3.

هیچ وقت نترسیدم از اینکه غیر متعارف به نظر برسم و همیشه یکی از بزرگترین انتقاداتم به اطرافیانم این بوده که چرا خودتونو میزارین  معرض نگاه و قضاوت دیگران! بزار دوست تو هرچی میخواد راجع به تو فکر کنه ! این فکر اونه! خوب و بدش پای خودشه

 و در آخر هم 

 هیچ وقت واسه رد و قبول هیچ کس راهتون رو تغییر ندین ! این جماعت هر لحظه شما رو یه جور میخواهند.

 

 دوست دارم از تو بخونم وقتی آسمون سیاهه

 بقیه "خوابن"؟ که خوابن! مگه " بیداری"   گناهه؟؟

 

این یه بیت دنیاییه واسه خودش! یه دنیا حرف توشه 




کلمات کلیدی :روزانه، دلنوشته، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
سلام

صبح ها که میرم بخوابم( عاخه من جغدم صبحا میخوابمساکت  ، کلا یکی از فانتزیام اینه که قبل از  صبح بخوابم ناراحت)

آره داشتم میگفتم صبحا که میرم بخوابم آروم چشمام رو روی هم میزارم و منتظر میشم..منتظر شنیدن اون صدا! صدای خش خش جاروی رو آسفالت سرد اون ساعت خیابون!

گوشامو تیز میکنم که کم کم صدای قدم های آهستش رو میشنوم ...آروم آروم! بعد جاروشو رو زمین میزاره و  چقدر این صدا برام دلنشینه...

راستی تابستونه اما انگار دمدمای اینه که پاییز از راه برسه .. وفتی جاروش برگا رو با خودشون این ور و اون ور میبرند اینو میفهمم، انگار عطر پاییز داره یواش یواش از راه میرسه و فرصت گرم تابستون ذره ذره رخت هاشو جمع میکنه

 

 

 

 

دیگه همه خوابن! ختی چشمای من!  فقط گوشامه که داره میشنوه که چه قدر آهسته حرکت میکنه

که اون ساعت که هیچکی تو خیابون نیست باز هم  سعی میکنه همه جا رو جارو کنه حتی زیر پل ها  به جای اینکه سعی کنه برگ هارو با جاروش زیر پل مخفی کنه

آهسته دور میشه.. چون از سر و ته کارش نمیزنه

چون یه قهرمانه

زنده باشی قهرمان

پیوست:

1.فدای اون کسی که میگفت "حرف" دلتو بزن. اگه الان حرفتو بزنی اسمش حرفه  نزندی میشه" درد " دل!

 

2.این هفته چندتا دوست خانوادگی قدیمی رو ملاقات کردم ...جاتون خالی ..کلی خاطره زنده شد:) چه دوستایی.. چه چهره های آشنا و دوستداشتنیی :)‌:)

یکیشون که بلاد کفر سکونت داشتن از دیدن  آثار این فرهنگ غنی ایرانی در کوچه و خیابون متعجب شده بودن و منم فقط سرم پایین بود و قورت دادم " ایران " یعنی سرزمین مردمان نجیب! 

ای کاش چیزی از فرهنگمون به نسل های بعد آموزش میدادیم نه عرفی که معلوم نیست از کی و چه جوری بینمون شکل گرفته و داره خصلت های خوبمون رو کمرنگ کمرنگ تر میکنه

این ره که ما میرویم به نا کجا آباد است نه" ایران" 

 

3. اگه حرفی پشتم زدی مطمئن باش به گوشم رسیده

جواب ابلهان هم...

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
تا چند بلدین بشمارین؟

 

تنده! تنده تنده این زندگی اما یکمی که گس تردید قاطیش کنی میبینی همچین آش دهن سوزی هم نیست! این که میگم دهن سوز نیست منظورم اینه که ندو به دنبالش به هر قیمتی... وقت بدو بدو هات  واسه زندگی  یادت نره زندگی کنی!

سانس بدو بدو های زندگی منم خیلی وقته شروع شده و دور های نفس گیر اون چند وقتی

همه چیز و از اول دروه میکنم ..قوانین اهداف باور ها ! دوباره همی چیزو سر جاش میشونم تو تب  روزهای تابستون

شب ها هم گاهی کنار پنجره چایمو هم میزنم دنبال ستارم مییون بزم خدا میگردم!یه قلپ چایی و گشت و گذار میون میلیار ها مجهول تو ذهنم...ی قلوپ چایو هم زدن گذشته...یه قلوب چایی و مهربونی چهرهایی آشنا... یه قلوب چای همینجا زیز سایه ی خدام.

آخر هم خدایا شکرت

سلامتی دلم که کسی منتظرش نیست و خیالشم نیست

پیوست:

میگه : میشه سه ممیز چهار آندسیلیون

من : o

 بعد برگشته میپرسه تا چند بلدین بشمارین؟

من:  :| 

تو دلم میگم فک کنم تا ده دیگه بلد باشم 

نه نه نه بزا برم زیر میز بشمارم ببینم بلدم یا نه :| :|نیشخند

 تا حالا فک میکردم شمردن بلدم 

 

 

راستی خواستید به اینم سر بزنید:

      وبلاگ شماره ی 2 »  calientes es tu amor




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
اینم از جایگاه هنر بین مردم :|

یه عده تو این دنیا حرفهاشون، فرهنگشون، سیاستشون و اهدافشون رو از طریق هنر به دنیا عرضه یا القا میکنند... تو فیلماشون..نقاشیاشون..موسیقیشون..نوشته هاشون..کارتوناشون و بازی های کامپیوتریشون...اینان که موج میزنه!

هنر پیش این آدمها ( که من با این موافقم) زمانی معنا پیدا میکنه که بشه از طریقش هدفی رو پیش برد... کی میگه هنر از سیاست جداست؟؟ به نظر من اون آدم درک درستی از هنر نداره و با حرفها و افکارش ارزش هنر رو پایین میاره. ( با عرض پوزش از مخالفین گرام)

اونوقت یه کم اینطرفتر یکی چند میلیون حاضره خرج کنه که فقط و فقط و فقط مثلا تو یه مهمونی لباس تنش چش بقیه رو در بیاره!

نه عاخه چششونم در آوردی بعدش چی؟؟؟؟

فک میکنی حرف سر زبونشون شدی پیش خودتم ارزش پیدا میکنی؟؟

نه عاخه یکی بیاد اینا رو به من توضیح بده شاید من درک نمیکنم :|

پیوست:

دیروز من که حرف نداشت!

اما امروز  دنبال یه هارد اکسترنالم که هرچی تو لپتاب دارم خالی کنم...بدمش تعمیر! وایفام سوخت:( 

فردا هم...

 

و در آخر هم! ...از دست این پرشین بلاگ :( 




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ٩ تیر ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
همین اطرافم ...پشت هیچستان

آدم هر چی هم منطقی باشه یه وقتایی یه بچه ای درونش بیدار میشه و شروع میکنه به  لجبازی... پا می کوبه و با تمام وجودش خواستشو طلب می کنه

آدم هرچه قدر هم قوی ...یه روزی ممکنه از خواب بیدار شه و حس کنه که هیچی رو به راه نیست ...با خودش بگه تا حالا ساختم ولی الان دیگه بریدم

آره همون آدمایی که مورد ستایش همه هستن اما خدا نیستن...که انسانن با همون شالوده ی احساسات؛ یه وقتایی ممکنه بخوان مث یه بچه بهونه گیری کنن و از آدم و عالم گله ...

همونایی که واسه درد و دل ها گوشن...یه جا میرسه که از بار این همه حرف کمرشون خم میشه...

آره ..اونام حق دارن بگن:

"دلم پره

خستم

بی حوصلم

دلتنگم

حوصله ندارم حالتونو بپرسم ...حال خودم بدتره"

خلاصه سرتون رو درد نیارم!

 

مث اینکه باید پاشم این بچه ی لجبازو آروم کنم...چند وقتی بد جوری یا میکوبه

فعلا پشت هیچستانم تا ببینم چه جوری میشه این بچه رو آروم کرد

 

نگرانم نشین :)




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
آن ساغر چون نگار بر دستم نه

آروم آروم قطرات بارون رو شیشه ی ماشین خود نمایی میکنه و من فقط چشمام خیره به اوناست و تو ذهنم میلیون ها خروار فکر! گاهی حس میکنم دنیایی که دارم توش زندگی میکنم با دنیایی آدماهای اطرافم توش زندگی میکنن یه دنیا فرق داره!

تو دنیای من چقد مفاهیم به صورت ساده ای پیچیدست و چه قدر اولویت ها به طور غریبی متفاوت!

خیره میشم به صفحه گوشیم

روی گوشیم بازم اون علامت " unread massage"

 

"خیلی حرفه

خیلی

که وفادار دستایی باشی که 

حتی نمیدونی دستای کی هست

...!"

راست میگه...

تو دنیای منم خیلی حرفه!

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
لیوانو زمین بزار!

یه لیوان آب نصفه! خیلی سنگین نیست.

اما همین لیوان رو اگر مدت زیادی تو دستت نگه دارید میتونه شما رو به شدت خسته کنه !

مث موضویی که بیش از اندازه بش میپردازی و بیشتر از سهمش واسش انرژی صرف میکنی!

یا مث یه آرایش که خوب از آب در اومده و تو وقت اضافه به نتیجه ای که نمیخواستی منتهی میشه!

یا آدمی که بیش از اندازه محبت میبینه و از ترس یه دام عاطفی فرار رو بر قرار ترجیح میده!

خیلی میشه مثال زد...

از افراط ما آدما!

خیلی سخته وقتی اون لیوان تو دستته به نیمه ی پر اون لیوان نگاه کنی.. ما آدما معمولا نمیتونیم نکات مثبت چیزی زو که آزارمون میده رو تشخیص بدیم. پس بهترین کار اینه که اون لیوان رو بزاریم رو زمین و اونوقت خوب نگاش کنیم و از نکات مثبتش برای رفع نکات منفیش استفاده کنیم

        الان از اون وقتاس که خیلی دوست داشتم کسی بود که رو شونم میزد و میگفت:

                 " غصه نخور همه چی درست میشه"

                          شنیدن این جمله حقیقتا تو زندگی لازمه

                   مث صدایی که آروم زمزمه کنه

                                     

                                                "لیوانو زمین بذار!"

 

پیوست:

 دوشنبه ی پیش تولد یه سالگی وبلاگم بود ! یادش بخیر




کلمات کلیدی :دلنوشته، دو کلمه حرف، روزمره
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
ترمودینامیک و مفهوم یک واژه!

 

خوب امروز بلاخره قسمت و شد و خدا خواست که ما همت کنیم  بریم انقلاب این کتاب ترمو دینامیک و یه کتاب دیگرو بخریم... و بعد از اون هم سری به چنتا دوست قدیمی بزنیم که از پاییز پارسال تا حالا ندیده بودمشون

 دیدن دوستان قدیمی واسه آدم همیشه یه آرامش خاصی رو در بر داره.... خصوصا اون افراد که دیدنشون من رو یاد یه دوران خاص و مهم زندگیم و حال و هوای اون میندازه...دوران پر استرسی که شیرین لحظه به لحظه شو خیلی دیر متوجه شدم و اون دورانی بود که واسه کنکور درس میخوندم.

 امروز خوشبختانه یه همراه هم داشتم.. یکی از بهترین دوستام که خیلی زحمت کشید و تا آموزشگاه باهام اومد... بعد هم مرا تا یه جاهایی همراهی کرد که واقعا بابت دوستانه هاش ازش ممنونم.. آدمی که از روز اولی که سر کلاس ریاضی یک دیدمش فهمیدم میتونه دوست خیلی خوبی برام باشه...

 

گفتم " دوست" !  یه واژه ی خیلی آشنا و عمیق که پشت این چهارتا حرفش کلی حرف داره واسه گفتن و من اون رو یکی از ارزشمندترین های زندگی میدونم

 

خدا نگه دار تک تکشون باشه قلبلبخند

 

پیوست:

عید امسال واقعا یه عید رویایی بود واسم و به اندازه ی تمام کودکیام ازش لذت بردم... فک کنم از این به بعد دنیا جور دیگه ای قراره منو ببینه

 

از انقلاب برگشتم خونه دیدم انگوشتام ورم کرده...نمیدونم چرا این کتابا انقد سنگینن آخه!!ناراحت

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
مقدس ترین تاریخ دنیا :)

 

  بعضی روزا خوب شروع نمیشن

  مثلا صبش از دنده ی چپ بلند میشی و کلی بد بیار

          که باعث شه اون ساعتی میخوای نرسی دانشگاه...

                اما همون روزا میتونن به یه روز خوب برات تبدیل شن!

  همین کافیه که وقتی دوستت رو تو مترو میبینی یه لبخند بشینه رو لباش

و تو بتونی برای چند لحظه حس کنی زندگی میتونه به سادگی همین یه لبخند باشه

و درست به همین سادگی میگذره :) 

یه روز میتونه  همکلامی با دوستی رو در بر داشته باشه

که به خاطر جا موندن ازاتوبوس دانشگاه باهم دونفری هم سفر شدید

و شنیدن حرفایی که شاید هیچ وقت واسش به اندازه ی کافی وقت نذاشته بودی...

             

                     روز های زندگی میتونه یه عکس یادگاری باشه...

 شاید اون لحظه ازش لذت نبری اما بعد ها شیرینی خواصی رو برات تدایی میکنه.

 

  و این روزها میتونن ارزشمند باشند وقتی همت و تلاش یه نفر واست تحسین برانگیز باشه و بتونه دیدت رو تغییر بده.

 

 و از همه مهم تر اگر این روزا روزی مث امروز باشه و تولد برادرت

  و این روز برای  من تا همیشه بهترین و مقدس ترین تاریخ دنیا خواهند ماند :)

 

 

 

 پیوست

1. سارا جون 3>عزیزم تولد تو رو هم بهت تبریک میگم ایشالا که سالهای پر باری رو در

زندگیت پیش رو داشته باشی

2. وای خیلی بده تولد دادشت باشه و تو از زور خستگی به زور چشماتو باز نگه داشته باشی !

3. خدایا دوست دارم جلوم بشینی و یک دل سیر نگاهت کنم 

 




کلمات کلیدی :روزانه، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
شیرین

 

        ای غزل! رعنای من، ای همه معنای من! ... آتش در جان من!

  ای تو ای جانان من!

  هدیه ی والای من، ای همه ءالای من... 

  ای که جانم میبری!

  خان و خانم میبری...

  ای که بر دستم بری...این دل خستم بری!

 میروم ازپیش تو؛ تیستم هم کیش تو..گرچه هستم کیش تو، مات نیستم پیش تو

میروم از پیش تو...

مات نیستم پیش تو

 

 

ل.عسکری- اسفند ماه 91




کلمات کلیدی :چند سطر از خودم، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
some times! I wish

 

 

 گاهی وقتا لازمه چند لحظه توقف کنی

برگردی یه نگاه با اطرافت بندازی ببینی کجا وایسادی

یه وقتایی تو زندگی باید جلو آینه وایسی و از خودت بپرسی 

من دارم چه غلطی میکنم؟

 

 

 پیوست:

   1.

      خیلی از ملودی ها واسه همیشه تو یادت میمونه

   2.

Manchmal wünschte ich du würdest mich in den Arm nehmen & sagen: 'Ich liebe dich!'

 

  




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه، یادم باشد
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ۳ اسفند ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
فونداسیون

 

  صبح امروز با یه خاطره ی مبهم از چند وقت پیش بیدار شدم...لبخندام به وضوح یادمه ...انگاری حک شدن مث یه عکس یادگاری تو ذهنم...

 چه خاطره ی شیرینی...

 چه آدمهایی که روزی مهم بودن و الان دیگه نیستند!

 نگاهت ب آسمونه...دونه دونه آجرا رو میچینی میری بالا! رو فونداسیون که کجه!.. بعد  میشینی شاهکار عمر و جون و زندگیتو میبینی و فرو میرزه همش رو سرت..!

 و آدمایی که چه زود درساشونو فراموش میکنن!

 بی هوا نقاباشونو بر میدارن و یادشون میره چشمایی همیشه ناظرند!

 و اگه خودت نخوای میتونی پنجاه سال زیر آوار بمونی و یا میتونی ببینی چیزی که تو دستاته  خیلی بیشتر از چیزیه که از دست دادی

 نمیدونم شاگرد خوبی بودم یا نه اما همه چیز همونطور شد که استادم میگفت...

اما حالا دیگه طوفان و رد شدم

شروع فصل دو!

 

 

پ.ن

1. { ما خلقنا السماء و الارض و ما بینها لعبین}

ما آسمان ها و زمین و آنچه بین آسمان و زمین است را به بازیچه نیافریدیم

آیه ی 16 سورهی انبیاء

2.

یادمه استادم میگفت: هیچکی نمیتونه به تو کمک کنه و هیچکی هم نمیتونه جلوی تو رو بگیره... چون چیز دیگه میخوای... 

بهترینا رو برات میخوام استاد

 

3.

طره شاهد دنیی همه بند است و فریب     
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع

 

4.

 خوشم میاد خدا خوب درو تخته رو با هم جور کرده...




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
دست در دستان تو

دلم شور میزند.!

به اندازه ی تمام ثانیه های در گذر دلم شور میزند.

پایم ملرزد ...دستانم سرمای زمستان را به آغوش میکشند.

نفس یخ میبندد!

قلبم تند تند میزند...مث کنجشکی که از قفس پریده باشد! مث ماهی رود خانه ای که در بهت عظمت دریا مانده باشد

آخ دلم شور میزند...به اندازه ی تمام روز های رفته ام... به اندازه ی نمکدان های شکسته  به اندازه ی نمک های ریخته دلم شور میزند!

فصل سردیست...

دلت که گرم نباشد زود دلگیر میشوی  مث عضلات پا که در فصل سرما زود تر به گرفتگی دچار میشنود

تاب وتوانم ذره ای تحلیل نرفته است... دیروز در کنارم و پا به پایم قدم بر میدارد شاید به مقصدی در فردا!

قدم هایم سست نیست...گرچه روی این زمین یخ زده سر میخورد پایم! اما هرگز به تردید

اعتقاد ندارم

دلم قرصست...به نگاه های پر مهر مادرم... به فضای گرم خانه ام....

به خدایم...که همیشه برایم بهترین بوده... همراه تک تک ثانیه های من!

میدانم پرنده رفتنیست... میدانم پرواز را باید به ذهن بسپارم!

حسرت را چشیده ام! میدانم جنس خوبی ندارد! ارزان میخرند ...ولی گران میفروشند!

حرف هایم تاب ماندن در گلویم را ندارند...شاید بشکند دیوار سخت سربی سکوتم.

بغضم نوازنده ی خوبیست...کهگاهی خوب مینوازد...به صدایم چند میاندازد!

ولی من باز میروم

دست در دستان تو

تو ای که نا امید را رجیم خوانده ای...

استغیثون ربکم فستجاب لکم انی ممدکم بالف ملائکه مردفین.

تهران- دی ماه 1391

 

 پ ن:

1. از همه دوستانم که به من مستقیم و یا غیر مستقیم خوبی کردن و فک میکنن که من متوجه خوبیاشون نیستم؛ ممنونم!

2.. میخوای بفهمی دکور اتافت خوبه یا نه بشین درس بخون...یعنی کاملا میفهمی

3. روزهای حساسیه! امروز هوا ابریه...مث اینکه واقعا جهت تقعر تابع داره تغییر میکنه! چه شیب تندی!

 4. یادت هست آنروز که شمشیرت را برای من از رو بستی؟ خوب به امروزت بنگر...غیر از همین من چه کسی برایت ماند؟؟




کلمات کلیدی :دلنوشته، دو کلمه حرف، چند سطر با خدام
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ٥ دی ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
صبرت که تمام میشود نرو

یه وقتایی تو زندگیت هست از عالم و آدم سیر میشی

بی حوصله و بی تفاوت ساکت ی گوشه میشینی. هیچکی هم نمیپرسه چته؟!  چون تو دیگه خوب یاد گرفتی از احوالاتت خیلی چیزی بروز ندی و دیگران رو تو دردات شریک نکنی.  که یه وخت خراشیده نشه روحشون از حرفات و نرن بعد یه گوشه کز کنن و با بغضشون کلنجار برن.

آره همون وختا که فک میکنی داری میمیری و وای که از دست رفتی و هیچکیم نفهمید!!ناراحت

اونموقه ها که میخوای بری و به هر دری میزنی که عوض شه روزات اما نمیشه و shair میکنی i wanna go تو یاهو مسنجرت و دوستای صمیمیت هی میپرسن  کجا؟  و نمیدونن تو از این دوره ای که توش گیر افتادی خسته ای و از این درجا زدن ها بیزار!! و میخوای جم کنی کوله بارتو پاشی بری از وسط این همه شلوغ پلوغی یه جایی اونطرف افکارت دراز بکشی و آروم واسه خودت سوت بزنی.

همون وختا که فک میکنی چیزی واسه از دست دادن نمونده و ناامیدی کور کور کورت کرده. سخته روزات! انگاری تمومی نداره وسعت پریشونی ثانیه هات و تو شاکیی از عالم و آدم که چرا داری با دست خالی مقابل دنیا میجنگی! که چرا کسی واسه ی یک بار هم که شده خودشو جا من نمیزاره!

اون موقه ها!

وایسا! ...همین!

اونموقه ها  نقاط عطف زندگیتن ! بمون و چشماتو رو خیلی چیزا باز کن... درساتو خوب به ذهنت بسپار...

اون روزا که میگذره باید کوله بار این روزاتو برداری و راه بیوفتی سمت زندگی... پس حواست باشه یه وخت به اشتباه راهتو کج نکنی به حساب میونبر بزنی تو جاده خاکی و جا بمونی از بقیه ی زندگیت که تو این جاده ها آدم نمیتونه زباد پاش رو رو پدال گاز فشار بده که پنچر میشه لاستیک ماشین پیشرفتت.

پ ن:

1 یه وختاییم هست با خودت میگی این دختره چه قد حرف میزنه بعد تو پ ن هاش مینویسه که سکوتم رو باور نکن!!!! توصیم اینه که این مواقع دنبال یه دو کیلو دید عمیق و نیم کیلو هم چشم بصیرت باشید لازمتون میشهزبان

 2. تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی     گوش نا محرم نباشد جای پیغام سروش...

 3. من یک سوفیست نیستم!

 4. خدایا دنیا دنیا ممنونقلب




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
من!

خدا!

 یه سوال فنی! یه نگا بنداز ببین کلا تو اد لیستت هستم!؟؟سوال

یوهو!بای بای...دالی..! اینجاما!بازنده کلا میبینی منو؟

اصلا میخونی اینارو!!!؟؟ناراحت

 

پ ن:

یه وقتایی دوست دارم عقربه های ساعتو با دست نگه دارم! درست همونقدر که دوست دارم ماه رو لمس کنم! به همون اندازه نه کم تر نه بیشتر

 




کلمات کلیدی :چند سطر با خدام، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
از بچگی از اینا بدم میومد

توی حوزه ی علمیه 8 سال درس میخونند که  علم روایت رو یاد بگیرند... به این معنی که

طرف بتونه بعد این 8 سال مطالعه تشخیص بده چه روایتی رو کجا باید به کار ببره

تو جمع که میشینیم دقت کردین...همه متخصصند

ماشالا هر ایرانی 6 تا دکترا داره در زمینه های مختلف

تا میای از اهداف بزرگ مادی حرف بزنی

رسول ا.. فرمودند« الفقر فخری» 

یه آب باریکه ای باشه ... یه اتاق سه در چهار!! 

هزار ماشالا ما ها همه دین شناسیم..سیاست مداریم...اقتصاد دانیم...مشاوریم

ماها همه چیز و میدونیم...چون نمیدونم تو کارمون نیست ...

بعد هم گیر میدیم به نقطه ضعف های هم...هم رو مسخره میکنیم ،

شاید چون فک میکنیم که با بزرگ نمایی نقاط ضعف دیگران میتونیم نقاط قوت خودمون رو

به نمایش بذاریم...

تمام فکر و بحث هامون مربوط میشه یا به نگرانی هامون...یا حرف های خاله زنکی که

کی به کی چی گفت و کی کجا چی پوشید...

از بچگی از همه ی اینا بدم میومد...از آدم هایی که همه چیز رو میدونن،

 بدم میومد...آدم هایی که حس میکردند در هر موردی صاحب نظرند...آدم هایی که واسه

اثبات برتری خودشون به خودشون دیگران رو پایین میاوردن بدم میومد!

از بحث های بی سر و ته از حرف زدن های بدون دلیل!

از متهم دونستن دیگران از عدم مسئولیت پذیری...

از این که هممون حرف و جمله های قشنگ حفظ میکنیم ولی فقط حفظ میکنیم!

از بچگی از همه اینا بدم میومد

دورمون پر گله..اشکال از نگاه ماست..گل های اطرافمون رو نمیبینیم...اونوقت چسبیدیم  به اون کاکتوسه

  




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، حواسمون هست؟!، دلنوشته، یادم باشد
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
شأن نزول

خدایا!

می دونی یه چیزا هست که هیچ وقت نتونستم عمیقا معناشو درک کنم 

نمیدونم کجای کارم اشکال داره

میدونی هر وقت به این آیه رسیدم 

 

((لا خوف علیهم و لا هم یحزنون))

مکث کردم و مبهو ت موندم

یعنی چی؟ مگه میشه یه نفر محزون نشه!

یعنی وقتی علی (ع) سرش رو توچاه میبرد و از درد هایش با عمق چاه میگفت محزون نبود؟

مگه میشه؟

    خدایا چه طور میشه؟ میشه جهل انسان ها رو دید و محزون نشد؟؟؟؟ 

 

 پ ن:

خداااا اجازه! من دلم بسته به زنجیر غمت 




کلمات کلیدی :دلنوشته، چند سطر با خدام، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
تلخ_تلخ_تلخ_تلخ!

داشتم فکر میکردم تو زندگیم تا حالا واسه خیلیا نقش سنگ صبور رو بازی کردم...

پای درد و دل خیلی از دوستام  نشستم...

اکثر دوستای صمیمیم وقتی ناراحتن بهم زنگ میزنن و من با تمام وجود سعی میکنم

مشکلشون رو حل کنم (اگر حل شدنی باشه) ... گاهی دلداریشون میدم و گاهی صورت مسئله رو براشون باز می کنم

خلاصه هر کاری میکنم که اونا از اون وضعیت در آن...اما

اما وای به روزی که خودم ناراحت باشم!....مگه حال خوش واسه کسی میزارم!

دقیقا میشم مصداق بارز این سخن دوستم" تلخ_ تلخ_ تلخ_ تلخ! ... با یه من عسلم نمیشه خوردت" و حسابی حال همه رو میگیرم....

یکی نیست بگه نه به دلداریت ..نه به...

خلاصه روزی که از دنده ی چپ بیدار شم دیگه اون آدم سابق نیستم... میشم یه آدم عبوس.... حالا هی دلداریم میدن...نه  فایده نداره که نداره!

اینایی که گفتم نه داستان بود نه تحلیل شخصیت! یه انتقاده که تو طول عمرم به عنوان یه نکته منفی  از این و اون زیاد شنیدمش...!

نکته ای که برای تمام آدم های اطرافم به عنوان یک موضوع نا خوشایند مطرح میشه....

اما برای من شاید اینطور نبوده باشه!

 

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش





کلمات کلیدی :روزانه، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
امشب

امشب خیلی شب مهمیه واسمزبان

امشب رو با تمام وجود دوست دارمقلب

امشب تاصبح بیدارم! چون دیگه میخوام به خواسته ی دلم برسم!

چون از کسی که رنگ و بوی آشنات رو باهاش دیدم شنیدم چه قدر امشب آسمون به زمین نزدیکه!

اونقدر نزدیک که میشه دست دراز کردو یه ستاره چید!مژه

نمیدونم چرا قلمم که به اسمت میرسه می ایسته... امشب به هردری میزنم که ازت بگم نمیشه که نمیشه!

اما خوب چه میشه کرد....

یادم نیست کی پناه اشکام شدی! کی بهانم شدی!!!متفکر

بهانه !وسیله! هدیه! هر کدام هستی باش! فقط باش!! .. برای من غریق چه تفاوتی داره؟

تخته پاره ای بر موج یا قایقی مجلل.... باش! شاید این بار دست از آب بیرون بیارم! باش تا چنگ در گریبان نا امیدی نندازم...

کجایی؟ کجای این دنیای خاکی که با این همه انتظار باز فرسخ ها فاصلمون تمومی نداره؟

کجام من؟ مگه چه قدر دورم ازت که دل اومدن نداری؟سوال

کجایی که دیگه واژه ها طاقتی برای تکرار شبانه ی من ندارن!.. از دست میرن و رنگ میبازن روی این کاغذای خسته...

میترسم.. مبادا این چشای نا آروم خواب ندیدم خسته بشن!!!نگران

چشمای من بیدار بمون! اون اونقدر بزرگه که تو خواب من جا نمیشه...

 

 14 تیر ماه 1391- نیمه شعبان المبارک سال1433

 

ای دل آغشته به خون، چند بود  شور و جنون

پخته شد انگور کنون، غوره میفشار بیا

ای دل آواره بیا! ای جگر پاره بیا

ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا

ای شب آشفته برو وی غم نا گفته برو

ای خرد خفته برو، دولت بیدار بیا

 

مولوی





کلمات کلیدی :دلنوشته، شعر، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
امروز

 

امروز 27 خرداده و من خیلی دلتنگم! 

درست بیشتر از همیشه...

حالا دنیام خیلی تغییر کرده! دنیای این روزای من خیلی عجیبه!

تو زندگی ما آدما یه روزایی هست که هیچ وقت فکر نمیکنیم بهشون برسیم!

یه پله هایی هست که هیچ وقت فکر نمیکنیم روشون وایسیم اما ... با کمال تعجب روش

 می ایستیم... مدتها!!!...

بعضی روزا عجیبن برامون!! بعضی از احوال صبر ندارند!

درست مثل روزایی که دیر از خواب بیدار میشی! ... انگار هیچی سر جاش نیست! همه

وسایلت مفقود میشن... لاستیک ماشینت پنچر میشه ... از اتوبوس جا میمونی!!!

یه روزایی هست که انگار نمیدونی کجایی؟ زمین رو زیر پات احساس نمیکنی.... انگار میون

زمین و آسمون گیر کردی!!!

یه روزایی آشفتن! از صبح نمیدونی چته؟ چی میخوای؟ نمیدونی چی باید بگی؟

یه روزایی هست تو زندگی ما آدما که دوست نداریم باشن! اما هستن! و وجودشون لازمه

برای امتداد زندگی.... 

یه روزایی هست که سختی از در دیوار اتاقت بالا میرن! و تو انگار بی حوصله ترین آدم روی زمینی...

یه روزایی هست مثل امروز! 27 خرداد!

 ومن امروز انگار درست تو قلب برزخ ایستاده ام

پانوشت :  

.ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده بار آید به سامان غم مخور

 

  




کلمات کلیدی :دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
بعدی!

  

اگر ساز دیگری داری، بزن

  نترس

  هیچگاه نمیشنوی که

 زمین کج است!

ل.ع 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، چند سطر با خدام
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
امشب سر به زانوی تو آرام گرفته ام

 

 

 

 یادت هست؟

چندی پیش بود!!!

با تو میگفتم که چه دگیر غمم! غمی که تو بر دوشم نهادی

از تو میخواستم قدری پایین بیایی؛ بنشینی کنار ما آدمیان... ببینی دردو رنج هایمان را

از نزدیک!

میخواستم بیایی پا به پای من؛ گوشه گوشه ی شهر را دنبال جای پایت بگردیم!

گفتم خدایا! انگار از آن بالا که نشستی  درد ها کوچک به نظرت میرسند! بیا پایین کمی

رو در رو، در بارشان باهم بگوییم!

از رنج هایم میگفتم! از اینکه تو خود میدانی، میان غیر خود بودن چه درد تیره و تاریست

و مشق کردن چیزی که نیستی بس دشوار!

یادت هست آن حرف هایم را، امشب که سر به زانوی تو آرام گرفتم؟

میبینی که رنجور مانده است قلمی که از تبت خواب نداشته؟ و زبان قاصرم که چندیست

 سر افکنده ی لطف توست...؟

امشب آمده ام بگویم که آسایشت را به خیالم میبخشم وبغض هایم را به شانه هایت! 

و چه ناعادلانه میبخشم این هیاهو را به لطف سکوتت...

ممنونقلب

 ل عسکری- تهران- خرداد91




کلمات کلیدی :دلنوشته، چند سطر با خدام
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
آدم گاهی...

 

آدم گاهی دلش میگیرد... بی دلیل به گوشی اش نگاه میکند...

 دلگیر میشود از اینباکس خالی گوشی....ناراحت

 

اما گاهی دلش میخواهد تنها باشد

 جواب تلفن هایش را ندهد

 اس ام اس هایش را فقط بخواند!

 و تکرار مکرر "کجایی تو؟" ها، "چرا ج نمیدی؟" ها "دارم نگرانت میشوم"

ها....

 

گاهی دوست دارد برود بنشیند گوشه ی دنجی و آهنگی گوش دهد!  فقط بشنود و

کسی هم نگوید "چته مگه عاشق شدی؟" گوش بسپارد بدون آنکه سر تکان دهد بدون

اینکه پلک بزند...

 

آدم گاهی لجوج میشود به اندازه ی یک بچه ...گاهی نگفته پذیرفته تمام حرف هایت را...

 

 آدم گاهی دوست دارد برود بی دلیل.... دل شکسته  گاهی دوست دارد باشد بی دلیل....قلب

 

آدم گاهی دوست دارد بگوید! برای گوشی که شنیدن مقصدش باشد نه پاسخ دادن...

 و گاهی دوست دارد سکوت کند... ودر جواب "چرا ساکتی؟" ها فقط بگوید: چی بگم؟

 

آدم گاهی دوست دارد تا لنگ ظهر بخوابد.... فراموش کند تمام وظایف آن روز را.... 

 گاهی دوست دارد کارهای نیمه تمامش را زود تر تمام کند...

 

آدم گاهی دوست دارد بخندد از ته دل! شاد باشد.... خندهاما گاهی دلش ابریست با هر بهانه

ای از تو دلخور میشود...عصبانی

 

آدم گاهی دوست دارد راه برود! یک مسیر طولانی را پیاده گز کند... اما گاهی برای رفتن به

دوکوچه آنطرفتر...حوصله ندارد... تاکسی میگیرد....!عینک


آدم گاهی دوست دارد خودش باشد بی آنکه حرف های تکراری تحویلت دهد...... گاهی

 دوست دارد نقاب بزند... و دوباره در جواب "چیزی شده؟" بگوید من خوبم!خنثی

 

 

آدم گاهی اینگونه است! 

 

               اینقدر سوال نپرسید

 

                            آدم گاهی دوست دارد...

 




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
جوابیه

 

 

 

آره!

تنهایی رو ترجیح میدهم ...

به بودن در کنار کسانی که در هر لحظه یادآور تنهاییم هستند!

 

 

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، جوابیه
  نوشته شده توسط لیلا ع در یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
تا تش وایسا!

 امروز تو راه برگشت به خونه داشتم به این فک میکردم که الان واقعا کجای زندگیم وایسادم؟ داشتم به این فکر میکردم این آدمی که هستم چه قدر برام ارزشمنده... چه قدر قبولش دارم؟متفکر

به این فکر میکردم که آیا این همه سختی ارزششو داشت؟ عمری که گذاشتم رو با چی معاوضه کردم؟سوال

یادمه یکی از استادام میگفت که یا یه کاری رو انجام ندیم یا کمال و تمام انجام بدیمتشویق

درست میگفت! این خیلی مهمه که تا ته داستان بمونیم این که اگر میخوایم بجنگیم تا لحظه ی پیروزی بجنگیم

امیدوارم هیچ وقت پیش اونایی که آرزوهای خوبی برام دارند شرمنده نباشم

و امید وارم هیچ وقت از شیب دامنه نترسم

 

    "یا یه کاری رو انجام ندید یا تمام و کمال انجامش بدید ... تا تهش وایسید مثل همه ی کسایی که تا ته حرفشون وایسادن تا  من و تو یادبگیریم تا ته حرفمون وایسیم و پا فشاری کنیم

هر کس پا فشاری کرده یا کشتنش یا انداختنش تو آتیش یا به صلیب کشیدنش  یا سرشو بریدن زدن به نیزه، کیا؟ من و تو که اولویت یکمون چرتوپرته... پس آدمایی رو که میخوان تا ته خط برن رو یا مسخره میکنیم یا ..."

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
خودمونیم بیاین یه کمی آدم باشیم

 

  تا حالا دقت کردین؟

در وحله ی اول  وقتی میشینی راجع به یه موضویی، با یه آدمی، منطقی حرف بزنی ؛

مرغش یه پا داره و

انگار نه انگار...

حالا هی دلیل بیار و با منطق باهاش حرف بزن

منطق منطق خودشه و توداری اشتباه میکنی

اما همین که صدات بره بالا

همین که دو تا ناسزا میگی

تا چوب رو برمیداریعصبانی

اونوقته که 

"حالا که خوب فک میکنم میبینم حق با شماست"

آخه این چه رسمیه؟؟!!!

به قول معروف زبون خوش سرمون نمیشه...

بزاریم درست باهامون رفتار شه

میدونم سخته ولی خودمونیم بیاین یه کمی آدم باشیم.

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
من از این شبزدگی خسته ام

می بینی؟

زندانی غم تو شده ام!

ولحظه ها چنان برایم میگذرد که انگار عمریست که بی تو مانده ام!

تداوم درد من، درد بی تو بودنم؛ موسیقی تکراری نوازنده ی زمانه است! چه قدر آشنا و غریب است این احساس برایم

ای کاش میدانستم ازقبل که انتهای این رود خانه به کجا ختم خواهد شد

ای خدای من! تو میدانی چرا اینگونه میشود؟

میبینی چه طور دست و پا میزنم و بیشتر در عمق این سوال فرو میروم؟

چه میشود مرا که اینگونه غمت برآشفته ام میکند؟

تقدیرم را چه نوشته ای؟سوال

کاش بگویی که آن چیست که شاید با دانستنش بتوانم خویش را آرام سازم!ناراحت

همه ترسم از این است که مبادا دورشوم از تو

مبادا پاسخم بدهی و دیگر نشنوم...

بگو کجای این جاده تو ایستاده اینگران

آخ که چه زخمی زدی بر دلم! وانهادیم اینجا ! اکنون که در این شلوغی ها کم کم به تنهایی عادت میکنم...

به دنبال تو میگردم

درون آینه ها!

آخ که چه دلتنگ مانده ام! 

ای کاش زودتر طلوع کند این خورشید! من از این شبزدگی خسته ام

 ل.ع- تهران-خردادماه1391




کلمات کلیدی :دلنوشته، چند سطر با خدام
  نوشته شده توسط لیلا ع در جمعه ٥ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
یادم باشد 2

 

 

یادم باشه توی بازی خط و نقطه اصلا مهم نیست که کی اول شروع کنه

مهم اینه واسه ساختن یه خونه کی خط آخرو میذاره...

 

  




کلمات کلیدی :یادم باشد، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
30. آره ناراحتم!

 

 

میدونی از چی ناراحتم؟

    نه از اینکه « چرا دستانم را بوییدی؟» ،نه!

             از اینکه از بوی گل دستانم گفتی گل چیده ام!!!!

       من مانده ام!!گریه

                    چرا یک بار هم فکر نکردی شاید گلی کاشته ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
اعتقاد

 

    دیروز یکی از بهترین دوستام داشت پای تلفن برم از اعتقاداتش میگفت

وقتی خوب گوش کردم دیدم که چه منطق عمیقی پشت اعتقاداتشه

آخرای صحبتمون پرسید ازم که آیا اعتقاداتش قدیمیه؟

من مکث کردم! خشکم زد! اونقدر محو حرفای قشنگش شده بودم که نمیتونستم

درست معنای سوالشو درک کنم!

قدیمی!؟ یعنی چی که اعتقاد یک نفر قدیمیه؟ مگه این همه منطق میتونه قدیمی

باشه!؟

مگه اون آدمی که داره الان با من حرف میزنه میتونه حرف های قدیمی داشته باشه؟

جواب دادم نه!!! واسه چی؟ اعتقاداتته! و قابل احترامه.

امروز داشتم به این موضوع فک میکردم که فرق اون تو اعتقاداتش با بقیه ی افرادی که

حرفاشونو شنیده بودم ، دقت  و مسئولیت شناسیه! که شاید امروزه خیلی نتونیم پیداش کنیم.




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، دلنوشته، روزانه
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
تنهایی

 

میدونی تنهایی چیه؟

اینه که یه آفتابگردون باشی میون یه دشت شقایق

تمام لحظه هات پره

اما از چیزی که نیستی و نمیتونی باشی!!!




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
گریه

 

 

وای خدا! گاهی اوقات دلم میخواد بشینم جای تو زار زار

گریه کنم!

 

 

 

  




کلمات کلیدی :دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
حرف هایی برای نگفتن

بعضی اوقات دلت پر حرفه

پر حرفای نگفته 

اما هر کاری میکنی نمیتونی به زبون بیاریش

انگار تا میای حرفی بزنی یکی میاد و محکم جلوی دهنتو میگیره!

انگاری این حرفا نمیخوان گفنه شنافسوس

انگار این حرفایی که میتونی توتنهاییت فقط واسه خدا ازشون بگی، فقط واسه خودشن!

 

« و حرف هاییست برای نگفتن

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند       دکتر شریعتی »

 

آره  بعضی حرفا واسه نگفتنن  که وقتی تو دلت زیادی سنگینی میکنن فقط میتونی بگی

«ای  خدااا!»

به قول یکی از دوستان

 

         فقط خودت میتونی بشماری از این که سرم به سمت آسمونت

بالاست چنتا به خودم میبالم

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، چند سطر با خدام
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
یکی نیست

 

 

آن شرلی هم نشدیم یکی ازمون بپرسه

آنه تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت...؟

 




کلمات کلیدی :جملات قصار، دلنوشته
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
بدون عنوان...

 

 

 

بدون تو رفتم!

به دنبال معنا

اما حالا  بدون تو

چه قدر دنیا برام بی معناست

 

 




کلمات کلیدی :دلنوشته، بدون عنوان
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
دلم تنگ شده

 

دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز

برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی

برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی پایین تخته

برای سر صف ایستادن ها

برای مبصر شدن ، برای خوبها و بدها

برای ترس از سوال معلم

کارت صد آفرین

بیست توی دفتر با خودکار قرمز

جاکتابی زیر میزها ، جا گذاشتن کتاب و دفتر

برای لیوان‌های آبی که تا میشدن

برای دعا کردن برای نیومدن معلم

برای اردو رفتن

برای روزنامه دیواری درست کردن

برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بوددل شکسته

 برای کارنامه…. نمره انضباط

دلم برای خودم!

 دلم برای دغدغه و آرزو های کوچیکم

دلم برای صمیمیت سیال کودکیم تنگ شده....




کلمات کلیدی :دلنوشته، copy
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
کاشکی...

 

ای کاش به جای این همه سوال و معمای هوش

یه آزمون هم برای سطح شعورآدم ها

وجود داشت

ای کاش ما آدما اونقدر که به محفوظاتمون تکیه میکردیم کمی هم برای فهیم بودن

ازرش قائل میشدیمافسوس




کلمات کلیدی :معمای هوش، دو کلمه حرف، دلنوشته، حواسمون هست؟!
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
مطالب پیشین
 


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ziaratgaherendan
Design By : wWw.Theme-Designer.Com