شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

زیارتگه رندان

برسر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود  

 

 


 
درباره :چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست/سرم به دنیی عقبی فرو نمیآید/ تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست/در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.... ......................................... .................................................................. وبلاگ شماره 1 زیارتگه رندان ziaratgaherendan.persianblog.ir .................................................................. وبلاگ شماره 2 عکس های من لحظه های من http://ziaratgaherendan- myphotos.persianblog.ir/ ....................................................... ........... . کپی برداری از تمامی مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است .............................................................. پنهان شده ام! پشت شکلکی که میخندد :) .....................................................
پروفایل مدیر : لیلا ع

 

:: استخاره
:: جهنم افکار
:: بایگانی زندگی در متن
:: پر مرغان سعادت آبیست
:: شب های بی باران( بهار)
:: درجستوجوی معنی
:: تنها نوشته های یک دختر شاد
:: بخرش
:: جرعه ای شعر
:: آهی!گاهی
:: پاییز بارانی
:: تو را من چشم در راهم
:: بهاره رهنما
:: la mia vita
:: مکتب خونه
:: خانوم صفر و آقای یک
:: jasqwas
:: یک فنجان چای ( بهزاد منفرد)
:: وبلاگ تخصصی مهندس عمران
:: سعید فریادرس
:: دلکده ی دانشجویی
:: آری آغاز دوست داشتن است
:: چشم تو چشمه ی شرق
:: پرتال دز بیست
:: انجمن علمی مهندسی مکانیک
:: دنیای این روز های من
:: آموزشکده
:: Mechanic soft
:: پیانو( نیوشا جان)
:: زندگی امید موفقیت
:: GOD be with u dear
:: نقطه چین
:: شهر گرافیک
:: شبیه سازی, تحلیل و بهینه سازی مسائل دینامیکی
:: 'گالری
:: تک دختر
:: یک فنحان حرف دل
:: دوچشم پا برهنه
:: فـــــانـــ♥ــــوس
:: کتابنامه ی الکترونیک
:: میز آبی ( مریم عبدی)
:: دلداده
:: نا گفتنی های گفتنی
:: سکوت باران( مژگان صحرا گرد)
:: میچرخیم تا ببینیم
:: انجمن مهندسی خودرو
:: calientes es tu amor
:: اندیشه فولادوند
:: رمان
:: پندار شاد
:: شک های شبانه
:: پارس کلوپ
:: دیدگاه های یک مسافر ( طبیعت غریب)
:: جنس دوم( رنج زن)
:: چاوشی نیوز
:: گفتنی هایی که باید گفت

 

 

 



 
 


 

کلاس فیزیک (قسمت 1)

این مطلب توسط آ.ا ؛ دوست خوبم ارسال شده است...

 

راستش رو یخواین من تا قبل از این تو هیچ وبلاگی مطلب ننوشتم ما وقتی بهترین دوستم بهم گفت به تنها کسی که اجازه میده تو وبلاگش مطلب بزاره منم! اونم تو وبلاگی که وسواس شدیدی روی مطابی که مینوسه داره! با خودم فک کردم میتونه تجربه ی خوبی برام باشه. من شخصا از این که پراکنده مطلب بنویسم خیلی خوشم نمیاد به همین دلیل تصمیم گرفتم مطالبم رو تحت عنوان کلاس فیزیک روی وبلاگ بزارم. فک کنم خوشتون بیاد. 

تابستون سالی بود که کلاس 2 دبیرستان رو تموم کرده بودم از یکی ار دوستان شنیده بودم که کلاس های تابستون آموزشگاه نزدیک خونمون خیلی به پیشرفت تحصیلی اونا کمک کرده، من هم ریاضی خونده بودم و دوست داشتم تغییر رشته بدم برم تجربی به همین خاطر به 3 کلاس ریاضی تجربی، زیست و فیزیک نیاز داشتم.

البته گر چه نشد تغیر رشته بدم و در همان رشته ی ریاضی موندم و بعد از دو سه جلسه هم ریاضی تجربی به حسابان و زیست به  جبر تغییر کرد اما از همون روز اول کلاس فیزیک یه چیز دیگه بود! نه لازم بود عوض شه نه من دوست داشتم اینطور شه.

 




کلمات کلیدی :داستان، کلاس فیزیک
.:: ادامه ی مطلب ::.
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
آوای برنادت
سلام ؛ فیلم آوای برنادت رو دیدید؟ من که ندیدمش؛ اما از کسی داستانش رو شنیدم
توی اون فیلم روح حضرت مریم کنار یک تخته سنگ به دیدن برنادت می‌اومد ، وقتی برنادت موصوع رو به اطرافیانش گفت یه عده فکر کردن دیوانه شده، یه عده گفتن کافره باید کشته بشه، یه عده گفتن شیطون رفته تو جلدش و شروع کردن به آزار و اذیت برنادت...
یه روز که حضرت مریم به دیدن برنادت اومد بهش یک نقطه ای رو نشون داد و کفت اگه این جا رو بکنی از اینجا یه چشمه می‌جوشه، برنادت رفت و مردم رو خبر کرد و مردم شروع کردن به کندن ... 
  بعد کلی بدبختی بلاخره آب از اون نقطه جوشید؛ حالا اگه برنادت از اون آب به کسی میداد اون فرد شفا پیدا می‌کرد. 
برنادت عزبز شد . برده شد به یه کلیسا تا تعلیم ببینه؛ توی اون کلیسا راحبه‌ای بود که از برنادت ما خیلی خوشش نمی اومد یه رور اون راحبه رفت پیش برنادت و شروع کرد به درد دل که من یه عمر تو ِ این دیر زحمت کشیدم سختی کشیدم رو سنگ خوابیدم و... چرا حضرت مریم به دیدن تو اومد؟ چرا به دیدن من نمیاد اصلا تو مشکلت چیه؟ 
برنادت یه کم فکر کرد و گفت نمی‌دونم مگه باید حتما مشکلی داشته باشم؟ نمیدونم! به لحظه صبر کن! آهان من کف پام میخچه داره شاید به خاطر این باشه من در هر گامی که برداشتم رنج کشیدم
اینجای داستان کسی که داشت داستان رو تعریف می‌کرد گفت: «می‌بینی چه قدر فاصله تا مقصد کوتاهه! » 
                                 شاید مقصد یه جایی همین جاها باشه...
 



کلمات کلیدی :داستان
  نوشته شده توسط لیلا ع در جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
مطالب پیشین
 


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ziaratgaherendan
Design By : wWw.Theme-Designer.Com