شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

زیارتگه رندان

برسر تربت ما چون گذری همت خواه که زیارتگه رندان جهان خواهد بود  

 

 


 
درباره :چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست/ سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست/سرم به دنیی عقبی فرو نمیآید/ تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست/در اندرون من خسته دل ندانم کیست/ که من خموشم و او در فغان و در غوغاست.... ......................................... .................................................................. وبلاگ شماره 1 زیارتگه رندان ziaratgaherendan.persianblog.ir .................................................................. وبلاگ شماره 2 عکس های من لحظه های من http://ziaratgaherendan- myphotos.persianblog.ir/ ....................................................... ........... . کپی برداری از تمامی مطالب وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است .............................................................. پنهان شده ام! پشت شکلکی که میخندد :) .....................................................
پروفایل مدیر : لیلا ع

 

:: استخاره
:: جهنم افکار
:: بایگانی زندگی در متن
:: پر مرغان سعادت آبیست
:: شب های بی باران( بهار)
:: درجستوجوی معنی
:: تنها نوشته های یک دختر شاد
:: بخرش
:: جرعه ای شعر
:: آهی!گاهی
:: پاییز بارانی
:: تو را من چشم در راهم
:: بهاره رهنما
:: la mia vita
:: مکتب خونه
:: خانوم صفر و آقای یک
:: jasqwas
:: یک فنجان چای ( بهزاد منفرد)
:: وبلاگ تخصصی مهندس عمران
:: سعید فریادرس
:: دلکده ی دانشجویی
:: آری آغاز دوست داشتن است
:: چشم تو چشمه ی شرق
:: پرتال دز بیست
:: انجمن علمی مهندسی مکانیک
:: دنیای این روز های من
:: آموزشکده
:: Mechanic soft
:: پیانو( نیوشا جان)
:: زندگی امید موفقیت
:: GOD be with u dear
:: نقطه چین
:: شهر گرافیک
:: شبیه سازی, تحلیل و بهینه سازی مسائل دینامیکی
:: 'گالری
:: تک دختر
:: یک فنحان حرف دل
:: دوچشم پا برهنه
:: فـــــانـــ♥ــــوس
:: کتابنامه ی الکترونیک
:: میز آبی ( مریم عبدی)
:: دلداده
:: نا گفتنی های گفتنی
:: سکوت باران( مژگان صحرا گرد)
:: میچرخیم تا ببینیم
:: انجمن مهندسی خودرو
:: calientes es tu amor
:: اندیشه فولادوند
:: رمان
:: پندار شاد
:: شک های شبانه
:: پارس کلوپ
:: دیدگاه های یک مسافر ( طبیعت غریب)
:: جنس دوم( رنج زن)
:: چاوشی نیوز
:: گفتنی هایی که باید گفت

 

 

 



 
 


 

رسم و رسوم

 چند روز پیشا یه جا نشسته بودیم تو یه جمعی یه کسی بحثی رو مطرح کرد راجب رسم و رسوم محله ای در زمان فوت یکی از اعضای اون محله... رسم اینجوری بود که در این جور مواقع یک نفر با یک شیپور اعضای محل رو خبر می‌کرد و اون‌ها سر وعده‌های غذایی سه ظرف برنج و خورشت رو همراه با یک کاسه ماست و کمی سبزی میبردن به خونه‌ی صاحب عزا تا اینجوری عزادار مجبور به پخت و پز نشه و یا بابت هزینه‌های مربوط به این موضوع توی خرج نیوفته اون سه ظرف غذا هم برای هر خونه از محله اونقدری زحمت نداشته و هزینه‌ی زیادی رو هم در بر نداره.

به نظرم رسم خیلی خوبی بود! اینجور مواقع معمولاَ صاحب عزا بیش‌تر از اینکه بتونه غزاداری کنه و غم خودش رو تسلی بده باید به فکر هزینه های مربوط بباشه که حتی این هزینه ها میتونه برای فقط خورد و خوراک تا سقف 7 8 ملیون تومن هم باشه! 

از طرفی هم اگر از نظر دینی بخوایم روی این موضوع بحث کنیم این رسم باعث میشه خیلی چشم و هم چشمی ها به خودی خود از بین بره و همه به فکر طلب مغفرت برای متوفی باشند .. همچنین که در علوم فقهی دین هم آشپزی در خانه‌ای که تازه کسی در اون فوت شده کار درستی نیست و در اصطلاح دینیش کراهت داره!

اما متاسفانه این رسوم خیلی بین مردم رواج نداره و اگر هم قبلاً رواج داشته حالا به دست فراموشی سپرده شده ! از اون ور هم هر روز به رسم و رسومات من درآوردی که نتیجه ای جز زحمت و گاهی کدورت نداره اضافه میشه ! 

ای کاش میشد یه نگاهی به چیزایی که بینمون رسم شده انداخت! خصوصا الان که نصف عمرمون توی این فضای مجازی میگذره و  وحی منزل که همه وایبر و لاین داشته باشن... ای کاش بتونیم چیزی رو بین خودمون رسم کنیم که به بهبود زندگی‌هامون کمک کنه نه به تو چشم بودنش!

امروز آخرین جلسه‌ی آزمایشگاه سیالاتم تموم شد و دوباره از سر گرفتن کارهای عقب افتاده توی برنامه! هوا هم بد جوری سرده... و باز منو کلی فکر و برنامه ...!

پ.ن:

هرکاری میکنی عاشق باش اون موقست که بهترینی :)




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، روزمره، حواسمون هست؟!
  نوشته شده توسط لیلا ع در دوشنبه ٦ بهمن ۱۳٩۳

نظرات ()

 
 
کتاب زندگی

به نام خدا

من اومدم:) بعد از یه مدت تقریبا طولانی

دوست داشتم مطالبی که تو ذهنم جز رژه رفتن کاره دیگه ای  رو درست انجام نمیدنو با کسی تقسیم کنم! آخه ما آدم ها گاهی دوست داریم حرفاهامونو با کسی در میون بذاریم حتی اگر جوابی نشنویم و دردی از دردمون دوا نشه ...

خیلی وقته حال حوصله ی طول و تفسیر ندارم ..یادمه توی فیلم چپ دست - که یه فیلم تقلیدی از فیلم 50 قرار اوله و من از فیلمای تقلیدی حالم به هم میخوره- یه دیالوگ داشت که میون کلی سکانس مصنوعی استثناعا به نظرم جالب اومد که دختره برمیگشت به پسره میگفت میدونی از چی اسپانیش خوشم میاد؟

چون مثل تو اند.. تو اوج ناراحتی میخندند گیتار میزنن و میرقصند  ...

 

معمولا اینطوریه که کسی که خوشحاله نمیتونه ادای آدماهای ناراحت رو در بیاره اما گاهی تو زندگی لازم میشه تو اوج ناراحتی بگی ...بخندی و.. زندگی کنی...

 

شاید دیگه خیلی تعجب نکنم اگر بشنوم کسی  کنار خیابون بهترین سال های عمرشو به چوب حراج زده ... شاید چیزی که برای خیلی از ماها داره اتفاق میوفته همین باشه

بدون هیچ تضمینی باید بری جلو و جوونیتو بزاری که شاید چند سال بعد بتونی کمی زندگی کنی... به امید آینده ی بهتری ک شاید هیچ وقتم از راه نرسه ... و این اسمش زندگی کردن نیست.

بله قطعا این اسمش زندگی نیست و در این موضوع هیچ کس به اندازه ی نوع نگرش ما تاثیر نداره ...نمیدونم کی ولی ولی حرف خوبی میزد میگفت

هربار ردپای چیزی که باعث عدابش میشه رو دنبال میکنه به خودش میرسه ...هربار!  درست زندگی کردن و لذت از اون مهارتیه که هر کسی باید در درون خودش جستوجوش کنه ...

 

آدم باید بلد باشه خوب زندگی کنه همین!

آدم باید بلد باشه تو اوج ناراحتی بازم بگه و بخنده ... 

باید بلد باشه در هر شرایطی رفتار درست رو داشته باشه ..و یادش باشه که رفتار خوب  از هزار تا استاتوس قشنگ و حرفای رنگ و لعاب دار بیشتر به دل میشینه ... اینکه ما آدمها یاد گرفتیم دیگه خیلی به حرفهایی که میشنویم اعتنایی نکنیمو چیزی که میبینیمو حس میکنیمو باور کنیم. 

چیزی که کمبودش تو رفتار خودمون و اجتماع میبینیمو جلد میکنیمو  سطر سطرشو  به اشتراک میزاریم  که شاید به قیمت ازمون بخرند ولی افسوس که آخرش میشه یه کتاب کنار خیابون که دست فروش واسه دو زار بیشتر  که ته جیبش بمونه همرو میزنه به چوب حراج.

 

 و ما هنوز معلوم نیست که تا کی قراره فقط تو نوشته هامون آدم های خوبی باشیم؟!!

 

تنهاچیزی که از اون فیلم کلیشه ای یاد گرفتم همین بود ... و اینکه 

زندگی آنچه زیسته ایم نیست...
بلکه چیزیست که به یاد میاوریم تا روایتش کنیم...
کابریل گارسیا مارکز

 

 " امیدوارم اونقدر خوب بلد باشم  زندگی کنم که داستان روایت زندگیمرو کنار خیابون واسه دوزار بیشتر به چوب حراج نزنن."

 

 بسم الله الرحمن الرحیم

وَالْعَصْرِ *

إِنَّ الإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ *

إِلاَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ ﴾

(العصر1-3)

 سوگند به عصر

که واقعا انسان دستخوش زیان است 

مگر کسانى که ایمان و کارهاى شایسته کرده و همدیگر را به حق سفارش و به شکیبایى توصیه کرده‏اند

 




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، حواسمون هست؟!، فیلم نامه
  نوشته شده توسط لیلا ع در جمعه ٢٠ دی ۱۳٩٢

نظرات ()

 
 
از بچگی از اینا بدم میومد

توی حوزه ی علمیه 8 سال درس میخونند که  علم روایت رو یاد بگیرند... به این معنی که

طرف بتونه بعد این 8 سال مطالعه تشخیص بده چه روایتی رو کجا باید به کار ببره

تو جمع که میشینیم دقت کردین...همه متخصصند

ماشالا هر ایرانی 6 تا دکترا داره در زمینه های مختلف

تا میای از اهداف بزرگ مادی حرف بزنی

رسول ا.. فرمودند« الفقر فخری» 

یه آب باریکه ای باشه ... یه اتاق سه در چهار!! 

هزار ماشالا ما ها همه دین شناسیم..سیاست مداریم...اقتصاد دانیم...مشاوریم

ماها همه چیز و میدونیم...چون نمیدونم تو کارمون نیست ...

بعد هم گیر میدیم به نقطه ضعف های هم...هم رو مسخره میکنیم ،

شاید چون فک میکنیم که با بزرگ نمایی نقاط ضعف دیگران میتونیم نقاط قوت خودمون رو

به نمایش بذاریم...

تمام فکر و بحث هامون مربوط میشه یا به نگرانی هامون...یا حرف های خاله زنکی که

کی به کی چی گفت و کی کجا چی پوشید...

از بچگی از همه ی اینا بدم میومد...از آدم هایی که همه چیز رو میدونن،

 بدم میومد...آدم هایی که حس میکردند در هر موردی صاحب نظرند...آدم هایی که واسه

اثبات برتری خودشون به خودشون دیگران رو پایین میاوردن بدم میومد!

از بحث های بی سر و ته از حرف زدن های بدون دلیل!

از متهم دونستن دیگران از عدم مسئولیت پذیری...

از این که هممون حرف و جمله های قشنگ حفظ میکنیم ولی فقط حفظ میکنیم!

از بچگی از همه اینا بدم میومد

دورمون پر گله..اشکال از نگاه ماست..گل های اطرافمون رو نمیبینیم...اونوقت چسبیدیم  به اون کاکتوسه

  




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، حواسمون هست؟!، دلنوشته، یادم باشد
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
نمی شود

 

سنگ در برکه می اندازدن و می پندارند

 با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد

کی به انداختن سنگ پیاپی در آب 

ماه را میشود از حافظه ی آب گرفت؟

خیال باطل

پ ن:

1.  هیچ شناختی روی شما ندارن! اما خیلی راحت در موردتون حرف میزنن... قضاوت میکنن...بدون اینکه واقعا بدونن.... واقعا بشناسن

زیاد دیدیم این آدم ها رو همون هایی که همه چی رو میدونن! در هر موردی اظهار نظر میکنن! تا میبینن سر یه موضویی از یه آدمی به خوبی یاد میشه فی الفور فتوا میدن که طرف قصد و غرضی داره حتما"

همونایی که دنیای هزار رنگشونو سیاه و سفید توصیف میکنند

همون آدمهایی که بی اندازه شبیه من و تو اند!

زود قضاوت نکنیم!

 

2. حالت خوب و نیست و بی حوصله ای

خستگی از سر و روت میباره

تو این هیری ویری خواهر کوچولوت( یا برادرت)  میاد تو اتاقت و شروع میکنه راه رفتن رو اعصاب تو.....

بهش میگی بره بیرون

با دست هولش میدی که زود تر از در بره بیرون...

حالا فک کن و یاد زلزله ای بیوفت که تازگی تو تبریز اومده.... به نظرت شب قبل از زلزله چند نفر همو هل دادن؟ چند نفر به هم ناسزا گفتن! صداشون رو برای هم بلند کردن؟ حالا که دیگه خواهرش نیست...برادرش ، مادرش، پدرش، همسرش نیست؛ ازکی عذر خواهی کنه؟

دیگه کی از هم عذر خواهی کنن؟

 مگه تا کی میدونیم هممون هستیم؟؟!

این دفه کسی رو هل ندیم!

 

هوراعیدتون مبارکهورا




کلمات کلیدی :تبریک، یادم باشد، حواسمون هست؟!، دو کلمه حرف
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
توقع!

 

تمام غصه ها از جایی شروع میشوند که

 

                ترازو بر میداری و می افتی به جان دوست داشتنت.

 

           اندازه میگیری!

                    حساب و کتاب میکنی!

                                          مقایسه میکنی!

       

             وخدا نکند که حساب و کتابت برسد به آنجا که زیاد تر دوست داشته ای

 

که زیاد تر گذشته ای

            که زیاد تر بخشیده ای

                                به قدر یک ذره!

                                        حتی یک ثانیه!

 

درست از همانجاست که توقع شروع میشود...

                                                                                             

                     و توقع آغاز همه ی رنج هاییست که به نام عشق می بریم




کلمات کلیدی :حواسمون هست؟!، جملات قصار، دو کلمه حرف، copy
  نوشته شده توسط لیلا ع در جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
نیاز یا خواست!؟

 

 نیاز چیزیست که آن را برای بودن و گذران خویش میخواهیم اما یک خواسته یا میل چیزیست که امیدواریم مارا خوشحال کند ( گرچه اغلب هم نمیکند) این مثل آن است که بگوییم من یکآب نبات چوبی میخواهم یا من به اکسیژن احتیاج دارم!

 

خیلی از افراد موفق ولی غمگین به این نتیجه رسیده اند که چیزی را که به دنبال آن بوده اند، به دست آورده اند، اما این موضوع آنها را خوشحال نکرده...

 

همواره در زندگیمون به دنبال خواست هایی هستیم که امیدواریم ما را راضی کنه در حالی که  اصلا به اونا نیازی نداریم، در واقع به دنبال چیزی هستیم که شاید هرگز تاثیری بر شادی و حس کامیابیمان نداشته باشه...

 

چند روز پیش تو مترو با یکی از دوستام در باره ارزش گذاریمون روی مسائل مختلف

صحبت میکردیم... این که این ارزش گذاری ها چه قدر عجیبن... معمولا خواستار چیزی

هستیم که فکر میکنیم دیگران رو ازمون راضی میکنه

 

اسم اون خواست رو میزاریم عرف...ارزش... میشه واسمون یه مهم که اگه نرسیم بهش همه‌ی زندگیمون به هدر میره... در حالی که اگر خوب فکر کنیم میبینیم اصلا نیازی در بدست آوردنش نیست

 

این خواست ها بر اساس خواست دیگران شکل میگیرند ...بر اساس محبوبیت دوستیمون شکل میگیرن اما به قول دوستم: "هیچ وقت نمیتونیم همه رو راضی نگه داریم خواه یا ناخواه ...

                  پس این تلاش هم تلاش  عبث و بیهوده ایه!"

 

خدا کنه تو مسیر زندگیمون هیچ وقت اسیر این تلاش بیهوده نشیم چون عمرآدم بر نمیگرده!

امروز فقط یک بار برای من اتفاق میفته اگه بشه دیروز دیگه هیچ وقت دستم بهش نمیرسه...

 

امیدوارم قدر لحظه هامون رو بدونیم

   التماس دعا




کلمات کلیدی :دو کلمه حرف، روزانه، حواسمون هست؟!
  نوشته شده توسط لیلا ع در سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
10.حواسمون هست؟1

  

 اینو یه جا دیدیم حیفم اومد نزارمش

  

مدت هاست مجازی میخندیمخنده

مجازی شادیم....!!!لبخند

مجازی عاشق میشویمقلب

مجازی همدیگه رو دلداری میدیم...!!!

اما واقعی تنهاییم

واقعی درد میکشیم

و واقعی از عشق های مجازی لطمه میبینیم

 

 




کلمات کلیدی :حواسمون هست؟!، copy
  نوشته شده توسط لیلا ع در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
کاشکی...

 

ای کاش به جای این همه سوال و معمای هوش

یه آزمون هم برای سطح شعورآدم ها

وجود داشت

ای کاش ما آدما اونقدر که به محفوظاتمون تکیه میکردیم کمی هم برای فهیم بودن

ازرش قائل میشدیمافسوس




کلمات کلیدی :معمای هوش، دو کلمه حرف، دلنوشته، حواسمون هست؟!
  نوشته شده توسط لیلا ع در چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
مطالب پیشین
 


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by ziaratgaherendan
Design By : wWw.Theme-Designer.Com